شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
چرا نخستوزیران بریتانیا یکی پس از دیگری کنار میروند؟
- نویسنده, راب واتسون
- شغل, خبرنگار سیاسی، سرویس جهانی بیبیسی
- منتشر شده در
- زمان مطالعه: ۵ دقیقه
کییر استارمر ششمین نخستوزیر بریتانیاست که در طول ده سال گذشته یا استعفا کرده یا از سوی رایدهندگان کنار گذاشته شده است.
اگر تردیدی وجود دارد، باید گفت که این وضعیت در سیاست بریتانیا به هیچ وجه عادی نیست. برای روشن شدن موضوع، این واقعیت را در نظر بگیرید: از زمانی که مقام نخستوزیری در قرن هجدهم ایجاد شد، هر نخستوزیر به طور میانگین حدود پنج سال در قدرت بوده است.
اما در دهه گذشته این میانگین به زحمت به ۱۸ ماه رسیده است.
پس دلیل این جابهجاییهای غیرعادی چیست؟ از یک نگاه، هر یک از این شش مورد دلایل خاص خود را داشتهاند.
دیوید کامرون پس از آن استعفا کرد که همهپرسی عضویت بریتانیا در اتحادیه اروپا را در سال ۲۰۱۶ برگزار کرد و در آن شکست خورد.
ترزا می نیز قربانی برگزیت شد. نمایندگان پارلمان بارها توافق پیشنهادی او برای رابطه جدید بریتانیا با اتحادیه اروپا را رد کردند تا جایی که ادامه حضورش در قدرت ناممکن شد.
بوریس جانسون بیش از هر چیز به دلیل انتقادها از شخصیت، صداقت و قضاوت سیاسیاش کنار گذاشته شد. نمایندگان حزب محافظهکار به این نتیجه رسیدند که او بیش از آنکه به پیروزی انتخاباتی کمک کند، به یک دردسر سیاسی تبدیل شده است.
لیز تراس نیز در پی واکنش منفی بازارهای مالی به برنامه او برای کم کردن مالیاتها از قدرت کنار رفت؛ برنامهای که از نگاه سرمایهگذاران، فاقد کاهش لازم هزینهها برای تامین منابع مالی آن بود.
آخرین نخستوزیر محافظهکار این فهرست، ریشی سوناک، تنها کسی بود که در انتخابات از قدرت کنار رفت. رایدهندگانی که از چهارده سال حکومت محافظهکاران خسته شده بودند او را برکنار کردند.
اما در مورد آخرین قربانی، یعنی کییر استارمر، علت این است که او حمایت نمایندگان حزب خودش، یعنی حزب حاکم کارگر را از دست داد. این نمایندگان معتقدند محبوبیت بسیار پایین او تهدیدی جدی برای آینده حزب است.
اما فراتر از این روایتهای جداگانه از سقوط سیاسی، به نظر میرسد تحولات عمیقتری در بریتانیا در جریان است؛ تحولاتی که سیاست را خشنتر و بیرحمتر کرده و رایدهندگان را کمتحملتر و دوقطبیتر ساخته است.
چه اتفاقات دیگری در حال رخ دادن است؟
نارضایتی عمیقتر
نظرسنجیها، جلسات بحث با رایدهندگان و شواهد غیررسمی نشان میدهد بسیاری از مردم احساس میکنند سیاستمداران نتوانستهاند با سه عامل اصلی نارضایتی عمومی مقابله کنند.
نخستین عامل، رکود سطح زندگی است. این پدیده دردناک به بحران مالی جهانی سال ۲۰۰۸ بازمیگردد.
به همین دلیل اگر بخواهیم توضیح دهیم که چرا بریتانیا از سال ۲۰۱۶ تاکنون شش نخستوزیر داشته، میتوانیم به راحتی نقطه آغاز را همان سال ۲۰۰۸ در نظر بگیریم.
برای درک بهتر این موضوع باید گفت که سطح زندگی در بریتانیا از زمان جنگهای ناپلئونی در اوایل قرن نوزدهم تاکنون چنین رکودی را تجربه نکرده بود.
وقتی مردم از نظر مالی تحت فشار هستند و احساس میکنند دولتها به آن وعده مقدس اما ناگفته عمل نمیکنند - اینکه نسل بعدی باید زندگی بهتری از نسل پیشین داشته باشد - طبیعی است که فضای عمومی تیره و خشمگین شود.
آنچه اکنون برای هر سیاستمداری نگرانکننده است، نتیجه نظرسنجیهایی است که نشان میدهد بدبینی اقتصادی به بالاترین سطح خود از سال ۱۹۷۸ رسیده است؛ دورهای که با تورم بالا و تنشهای گسترده کارگری همراه بود.
دومین عامل نارضایتی، این تصور است که هیچ چیز در بریتانیا به درستی عمل نمیکند؛ این احساس که خدمات عمومی، چه در حوزه حملونقل، چه نظام قضایی و چه سایر بخشها، دیگر کارآمد نیستند.
البته این مسئله تا حدی نتیجه همان رشد اقتصادی ضعیفی است که موجب رکود سطح زندگی شده است.
در این مورد، ضعف رشد اقتصادی باعث شده دولتهای پیاپی از درآمدهای لازم برای سرمایهگذاری در زیرساختها و دیگر حوزههای مهم برای مردم، مانند آموزش و بهداشت، محروم شوند.
سومین عامل، نگرانی گسترده از وضعیت انسجام اجتماعی یا به تعبیر دیگر، احساس فقدان آن است.
نظرسنجیها نشان میدهد بیش از ۸۰ درصد مردم معتقدند کشور دچار شکاف و چنددستگی شده است.
بسیاری این احساس شکاف را ناشی از سطح بالای مهاجرت در دهههای اخیر میدانند و برخی نیز معتقدند بخشی از جوامع مهاجر نتوانستهاند با جامعه میزبان ادغام شوند.
درست یا نادرست، بسیاری از رایدهندگان بر این باورند که نخستوزیران اخیر خشم آنان را نسبت به تغییراتی که در بریتانیا رخ داده درک نمیکنند.
به بیان دیگر، بریتانیا نیز مانند بسیاری از کشورهای اروپایی همچنان با این پرسش روبهرو است که چگونه میتوان در جامعهای چندنژادی، چندقومیتی، چندفرهنگی و چندملیتی در کنار یکدیگر زندگی کرد.
شاید تغییر مهم دیگر این باشد که مردم نه تنها از مسائل مختلف خشمگین هستند، بلکه دیگر کمتر از ابراز این خشم خودداری میکنند.
چه این وضعیت نتیجه شبکههای اجتماعی باشد و چه عوامل دیگر، مردم اکنون آشکارا با سیاستمداران، از جمله نخستوزیران، برخوردی خصمانه دارند؛ پدیدهای که تا همین چند سال پیش قابل تصور نبود.
آیا کشور غیرقابل اداره شده است؟
با این اوصاف آیا بریتانیا به کشوری غیر قابل اداره تبدیل شده است؟ آیا به همین دلیل است که این کشور در طی ده سال شاهد به قدرت رسیدن هفتمین نخستوزیر خود خواهد بود؟
بیشتر سیاستمداران چنین برداشتی ندارند. آنها میگویند اداره کشور در جهانی پیچیدهتر و در میان جامعهای چندپاره و دوقطبی دشوارتر شده، اما ناممکن نیست.
اما از آنجا که شش نخستوزیر پیاپی نتوانستهاند ابر تیره ناامیدی و بدبینی را که به نظر میرسد از زمان بحران مالی ۲۰۰۸ و همهپرسی برگزیت در سال ۲۰۱۶ بر فراز این کشور سایه افکنده، کنار بزنند، طبیعی است که تردیدهای زیادی وجود داشته باشد که آیا نفر هفتم، هر که باشد، بخت بیشتری برای موفقیت خواهد داشت یا نه.