آذر عظیما؛ زنی در ورای «گام‌های گمشده» که در سکوت به خاک سپرده شد

    • نویسنده, فرج بال‌افکن
    • شغل, بی‌بی‌سی
  • منتشر شده در
  • زمان مطالعه: ۶ دقیقه

روایت موسیقی ایران هر روز که می‌گذرد، تلخ‌تر و گزنده‌تر می‌شود؛ مانند خبر درگذشت آذر عظیما که یک ماه پس از درگذشتش منتشر شد؛ او خواننده برنامه گلها، از شاگردان ابوالحسن صبا و همسر مرتضی حنانه، روز ۲۰ اردیبهشت در اصفهان چشم از جهان فرو بست و در آرامستان باغ رضوان آن شهر به خاک سپرده شد؛ یکی از صداهای بازمانده از سال‌های آغازین برنامه گلها که بی‌هیاهوی خبری، در روزهای جنگ و خاموشی گسترده اینترنت از میان رفته بود.

پس از رسانه‌ای‌شدن خبر درگذشت آذر عظیما در روز سه‌شنبه دوم تیرماه، شماری از اهالی موسیقی به او ادای احترام کردند. از جمله کوروس سرهنگ‌زاده، خواننده قدیمی ایران و از همکاران آذر عظیما در رادیو، با ابراز «اندوه و تأسف بسیار»، درگذشت او را به خانواده‌اش و جامعه هنری تسلیت گفت و از مرتضی حنانه نیز به‌عنوان دوست قدیمی خود یاد کرد.

آذرمیدخت عظیما سراج‌پور، که بعدها با نام آذر عظیما زندگی هنری‌اش را ادامه داد، طبق شناسنامه در ۲۱ آذر ۱۳۰۶ در اصفهان به دنیا آمده بود؛ اما در واقع پنج سال به سن او در شناسنامه اضافه کرده بودند و با این حساب، او در ۹۳ سالگی درگذشت، نه در ۹۸ سالگی. آذر عظیما می‌گفت: «در آن زمان‌ها در ایران سن شناسنامه را برای دخترها بزرگ‌تر می‌گرفتند که زودتر شوهر کنند.»

در اوایل بیست‌سالگی، از اصفهان به تهران رفت و در منزل دایی‌اش، آقای سراج‌پور که از مقامات قضایی وقت بود، ساکن شد. در همین سال‌ها آموختن موسیقی را آغاز کرد و همزمان در سازمان برنامه و بودجه استخدام شد. او بعدها منشی خداداد فرمانفرمائیان شد که در آن زمان از مدیران ارشد سازمان بود و سال‌ها بعد ریاست آن را بر عهده گرفت.

در سال ۱۳۳۳، به واسطه آشنایی‌ با ابوالحسن صبا، به رادیو ایران راه یافت و نزد او و فرامرز پایور به فراگیری موسیقی پرداخت. دیری نگذشت که صدای گرم و بمش توجه گردانندگان برنامه گلها را جلب کرد و برنامه «یک شاخه گل» شماره ۱۴۰، با ویولن صبا و سنتور پایور، بر شعری از وحشی بافقی در آواز دشتی و با صدای آذر ضبط شد: «مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است...راه صد بادیه‌ی درد بریدیم بس است...»

همزمان، در پی پژوهش‌هایی که صبا درباره موسیقی محلی آغاز کرده بود، آذر عظیما در چندین برنامه «گلهای صحرایی» نیز خواند؛ از جمله ترانه‌ای شیرازی با این مطلع: «لب بوم اومدی رخ تازه کردی...قدت را با قدم اندازه کردی... تو که پوشیده‌ای رخت عروسی...مکش سرمه که زخمم تازه کردی...شیرین قهر کرده یارم، شیرین کردی کبابم...شیرین نم‌دی جوابم...»

ازدواج با مرتضی حنانه و تاثیر آذر عظیما بر اندیشه موسیقایی او

آذر عظیما در شهریور ۱۳۴۴ با مرتضی حنانه، موسیقی‌دان برجسته، ازدواج کرد. امیرعلی، تنها فرزند این زندگی مشترک، در گفت‌وگو با من می‌گوید که مادرش صرفا همسر مرتضی حنانه نبود:

«او خود از هنرمندان برجسته آواز ایرانی به شمار می‌رفت. سال‌ها نزد استادان بزرگ موسیقی ایران، از جمله ابوالحسن صبا، آموزش دیده بود و چنان به استاد صبا نزدیک بود که برای من تعریف می‌کرد در واپسین روزهای زندگی ایشان نیز در کنار استاد حضور داشته است.»

امیرعلی حنانه که از هشت‌سالگی زیر نظر پدرش به‌طور جدی پیانو می‌آموخت، به من گفت که مادرش در فراهم‌کردن شرایط این تمرین‌های روزانه نقشی اساسی داشت: «مادرم شرایطی فراهم می‌کرد تا بتوانم بدون دغدغه به تمرین و پیشرفت در نوازندگی ادامه دهم.»

او می‌گوید که نقش مادرش به فراهم‌کردن زمینه آموزش فرزندشان محدود نمی‌شد: «مدیریت کامل امور خانه، از خرید و برنامه‌ریزی روزمره گرفته تا هماهنگی‌های زندگی خانوادگی، بر عهده مادرم بود. او با دقت و نظم، تمام امور زندگی را اداره می‌کرد و در عمل، مدیر واقعی خانواده ما بود.»

اما امیرعلی حنانه به بی‌بی‌سی فارسی گفت آنچه کمتر درباره‌اش سخن گفته شده، نقش آذر عظیما در شکل‌گیری اندیشه موسیقایی مرتضی حنانه است: «او تسلط کم‌نظیری بر دستگاه‌ها، مقام‌ها و گوشه‌های موسیقی ایرانی داشت و این دانش را نه فقط از راه مطالعه، بلکه از طریق سال‌ها تجربه عملی و خوانندگی به دست آورده بود.»

به گفته او، مادر و پدرش در کنار زندگی مشترک، ساعت‌های طولانی به کار هنری نیز می‌پرداختند: «مادرم گوشه‌ها و دستگاه‌های مختلف را برای پدرم می‌خواند و درباره ویژگی‌های هر یک توضیح می‌داد. بسیاری از پرسش‌هایی که ذهن حنانه را درباره ساختار موسیقی ایرانی به خود مشغول کرده بود، در همین گفت‌وگوها و همکاری‌های هنری بررسی می‌شد.»

امیرعلی حنانه سپس به نکته‌ای اشاره می‌کند که تاکنون کمتر بازتاب یافته است: «من بارها شاهد بودم که هنگام پژوهش و نگارش کتاب گام‌های گمشده، مادرم نقش مهمی در روشن‌شدن بسیاری از مسائل برای پدرم داشت. این کتاب در واقع حاصل پژوهشی گسترده درباره مدها و ساختارهای موسیقی ایران است؛ مدهایی که برخی از آن‌ها امروز کمتر شناخته شده‌اند یا حتی نامشان از حافظه موسیقی معاصر محو شده است.»

انقلاب اسلامی؛ سال‌های اضطراب و خانه‌نشینی آذر عظیما

سال‌های انقلاب اسلامی و پس از آن برای خانواده حنانه سال‌های آرامی نبود. امیرعلی حنانه می‌گوید که فضای اضطراب و بی‌ثباتی آن روزها، حتی برای او که کودک بود، محسوس بود و زندگی خانوادگی‌شان را نیز تحت تاثیر قرار داد.

آذر عظیما که پیش از انقلاب همزمان در سازمان برنامه و بودجه و به‌صورت قراردادی در رادیو کار می‌کرد، به‌تدریج از فعالیت‌های رسمی کنار گذاشته و سرانجام خانه‌نشین شد. در همان سال‌ها مرتضی حنانه نیز کمتر به کارهای اجرایی پرداخت و بیشتر به پژوهش، آهنگسازی و ساخت موسیقی فیلم روی آورد.

به گفته امیرعلی، در این شرایط بخش بزرگی از بار زندگی و اداره خانواده بر دوش مادرش قرار گرفت: «خریدهای روزمره، امور اداری، برنامه‌ریزی خانه و پیگیری مشکلات زندگی بر عهده مادرم بود. پدرم ذهنش بیشتر درگیر پژوهش و آهنگسازی بود و مادرم شرایطی را فراهم می‌کرد که او بتواند به کارش ادامه دهد.»

یکی از دشوارترین دوره‌ها به وضعیت خانه‌ای بازمی‌گشت که مرتضی حنانه در سال ۱۳۵۴ در شهرک اکباتان خریده بود. پس از انقلاب، با تغییر مقررات و آشفتگی‌های اداری، اعتبار معامله زیر سوال رفت و خانواده ناچار شد برای حفظ همان خانه بار دیگر پیگیر خرید و تثبیت مالکیت آن شود.

امیرعلی از روزی یاد می‌کند که هنگام بازگشت از مدرسه با وسایل جمع‌شده خانه و فضای جابه‌جایی و اضطراب روبه‌رو شد. در آن روزها آذر عظیما با رفت‌وآمدهای مداوم، تماس با آشنایان و پیگیری از اداره‌های مختلف می‌کوشید از فروپاشی زندگی خانواده جلوگیری کند. با کمک رحمت‌الله تاتار، از شاگردان مرتضی حنانه، بخشی از وسایل به محل امنی منتقل شد و برای مدتی فضایی موقت در اختیار خانواده قرار گرفت.

امیرعلی می‌گوید: «مادرم فقط زندگی را مدیریت نمی‌کرد؛ در لحظات بحرانی نیرویی بود که نمی‌گذاشت خانواده از هم بپاشد. او تنها همسر یک آهنگساز نبود، بلکه شرایط زیستن و کارکردن آن آهنگساز را نیز فراهم می‌کرد.»

خانه آنان در همان سال‌ها محل رفت‌وآمد شاگردان، هنرمندان و اهل موسیقی بود؛ فضایی که به گفته امیرعلی، آذر عظیما با صبوری و مهمان‌نوازی اداره می‌کرد. او می‌گوید مرتضی حنانه در سال‌های پایانی زندگی، با گرفتن دست همسرش از او قدردانی کرد؛ قدردانی از زنی که حضور آرام و پیوسته‌اش امکان ادامه مسیر فکری و هنری او را فراهم کرده بود.

سکوت خبری آذر عظیما؛ سکوتی که با مرگش ادامه یافت

مهاجرت امیرعلی حنانه از ایران، فاصله‌ای پدید آورد که دیگر امکان دیدار با مادرش را از او گرفت. او می‌گوید هنگام ترک ایران حسی درونی به او می‌گفت این سفر بازگشتی نخواهد داشت و شاید دیگر آذر عظیما را نبیند.

به گفته امیرعلی، مادرش تا پایان عمر هیچ‌گاه با خبرنگاران گفت‌وگو نکرد و پس از مهاجرت او، آرام‌آرام از فضای عمومی فاصله گرفت و سکوت اختیار کرد.

آنچه امروز این فقدان را برای امیرعلی سنگین‌تر کرده، تأخیر در شنیدن خبر درگذشت مادرش است: «خبر با فاصله‌ای طولانی به من رسید؛ زمانی که دیگر فرصتی برای همراهی، واکنش یا وداع باقی نمانده بود. این مسئله هنوز برایم قابل هضم نیست.»

او آذر عظیما را زنی آرام، بی‌ادعا و دور از نمایش توصیف می‌کند که بخش بزرگی از زندگی خود را صرف خانواده و حمایت از دیگران کرد و انتظار داشت در هنگام مرگ نیز با شأن و احترام بیشتری از او یاد شود.

امیرعلی حنانه همچنین از وضعیت آرامگاه مادرش ابراز تاسف می‌کند و می‌گوید که تا مدتی پس از درگذشت او، سنگ قبری برایش تهیه نشده است: «مسئله برای من تجمل یا ظاهر نیست؛ آنچه آزاردهنده است، بی‌توجهی به شان انسانی و هنری کسانی است که عمر خود را صرف موسیقی، فرهنگ و آموزش کرده‌اند.»

او این تجربه را نه فقط خاطره‌ای شخصی، بلکه زخمی می‌داند که با فقدان، فاصله و بی‌خبری گره خورده و همچنان در مواجهه با گذشته سر باز می‌کند.