شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
نخستین بازی ایران در جام جهانی ۲۰۲۶؛ از هو کردن سرود ملی تا تشویق تیم ملی
- نویسنده, سام فرزانه
- شغل, خبرنگار بیبیسی - لسآنجلس
- منتشر شده در
- زمان مطالعه: ۷ دقیقه
بیشتر ایرانیهایی که به تماشای بازی تیم ملی ایران در مقابل نیوزلند به ورزشگاه رفته بودند خیلی زود در همان اوایل بازی دو چیز را نشان دادند: اول انتقادشان به حکومت جمهوری اسلامی و دوم حمایتشان از تیم فوتبالی که نام ایران را به دنبال دارد. بسیاری به هنگام پخش سرود ملی، هو اما بازیکنان را تشویق کردند.
شدت هو کردن سرود ملی ایران به قدری بود که حتی نمیتوانستم یک جمله موسیقایی آن را بشنوم؛ از سرزدن خورشید شرقیاش تا آرزوی پایداری جمهوری اسلامیاش.
پریناز، زنی ایرانی که با دخترش از بریتانیا به آمریکا آمده تا مسابقههای ایران را تماشا کند، میگوید در جایگاهی که او نشسته بود گروهی از ایرانیها هنگام پخش سرود ملی جمهوری اسلامی ایران، سرود «ای ایران» را خواندند: «البته بقیه نشنیدند اما ما که آنجا بودیم میشنیدیم و همراهی کردیم». مشاهده دیگر تماشاگرانی که میشناختم و در بخشهای دیگر استادیوم بودند و مشاهدات خودم هم، همین است.
شهرام که به همراه خانوادهاش از ایالت مینهسوتا در «غرب میانه» آمریکا، برای تماشای بازی به لسآنجلس آمده بود، پرچم شیر و خورشید داشت و گفت که برای تشویق تیم به ورزشگاه آمده است. «تیم مال ملت است. برای تیم آمدیم.» او وهمراهانش لباسهایی پوشیده بودند که وقتی کنار هم میایستادند نام ایران ساخته میشد.
عشق به فوتبال و علاقه به تیمی که به نام ایران پیوند خورده انگار قدیمیتر و ریشهدارتر از این باور است که این تیم «تیم جمهوری اسلامی» یا «تیم سپاه» است.
آرش معلم دبیرستان است و روز مسابقه صورتش را با رنگهای پرچم ایران رنگ کرده بود.
از بچگی پدرش او را برای تماشای بازیهای ایران در آمریکا به استادیوم برده بود. یکی از خاطرهانگیزترین آنها بازی دوستانه ایران مقابل آمریکا بود که در استادیوم «رز باول» در شهر لسآنجلس انجام شد. حالا آرش دخترش را آورده بود تا او هم تجربه تماشای بازی تیم ملی را داشته باشد: «دخترم نیمه ایرانی و نیمه مکزیکی است. میخواهم این سنت را برای او هم اجرا کنم.»
پشت پیراهن آرش نوشته شده بود «میناب» و شماره ۱۶۸ هم اضافه شده بود. اشارهای به دانشآموزانی که در مدرسه «شجره طیبه» در میناب کشته شدند؛ در همان روزهای اول جنگ چهلروزه، احتمالا با موشکی که آمریکاییها پرتاب کرده بودند این دانشآموزان و معلمانشان جانشان را از دست دادند.
آرش که برایم از لزوم جدایی سیاست از ورزش گفته بود میگوید این لباس سیاسی نیست: «من معلم هستم. مدرسه جایی هست که باید ایمن باشد تا بچهها یاد بگیرند و رشد کنند. ما باید محیط مدرسه را برای همه بچهها بهتر کنیم: در ایران، آمریکا، فلسطین، اسرائیل، لبنان، آفریقا.»
مرد دیگری هم با خانوادهاش آمده بود که با لباسش یاد یکی از کشتهشدگان ایران را زنده کرده بود.
روی تیشرتش نوشته بود «دختر آبی»، قلبی آبی روی آن بود و «نام و نشان» تیم «تاج» را گذاشته بود. تیمی که پس از انقلاب نامش شده «استقلال». روی کلاهش تاریخ ۱۸ و ۱۹ دی نوشته شده بود و قلبی سیاه روی کلاه بود. خودش کلاه را طراحی کرده بود برای «پنجاه هزار بچهها و فرزندان رشید ایران که به ناحق کشته شدند».
«دختر آبی» لقب «سحر خدایاری» است که به خاطر تلاش برای ورود به ورزشگاه و تشویق تیم استقلال در دادگاه محکوم شده بود.
او در هجدهم شهریور ۱۳۹۸ در اعتراض به حکم دادگاه خودسوزی کرد و کشته شد. این مرد میگوید: «قلبم همیشه با سحر است و روحم با پنجاه هزار تکه برای جاویدنامهای دی». او یکی از کسانی است که میگوید تیمی که به مسابقههای جام جهانی ۲۰۲۶ آمده تیم او نیست و هدفش از حضور در ورزشگاه تشویق تیم نیست.
موقع بازی، دو زن هم پشت سر من نشسته بودند که تیم نیوزلند را تشویق میکردند و وقتی ایران گل میخورد خوشحالی میکردند. آنها هم خود را عزادار کشته شدههای دی ۱۴۰۴ میدانستند.
یکی از این زنها به نام سیما، به من گفت که پیشتر بازیهای ایران را تماشا میکرده و به آن علاقه داشته اما دیگر این تیم را تیم خودش نمیداند و آمده که صدای اعتراضش را برساند. میگفت که پول بلیت این مسابقه را فقط برای همین پرداخته و «بیشتر از این هم» حاضر است برای عقیدهاش بپردازد.
بیرون ورزشگاه هم گروههای مختلفی بودند که برای اعتراض آمده بودند و همانجا ماندند و به تماشای بازی نیامدند.
«امل» پشت میکروفنی که آورده بود به زبان انگلیسی میگفت: «میدانید که به تماشای بازی تروریستها میروید؟» و اینکه تیم ایران «تیم سپاه» است. وقتی که دیگر شعار نمیداد به من گفت: «ما آمدیم بگوییم اینها برادرها و خواهرهای ما را کشتند.»
او چندبار به فیفا، فدراسیون جهانی فوتبال، انتقاد کرد که جلوی ورود پرچمهای شیر و خورشید را به ورزشگاه گرفته است.
فیفا اعلام کرده بود که تماشاگران اجازه ندارند به جز پرچم رسمی کشورها، پرچمی به مسابقهها بیاورند. یکی از تماشاگران که از این تصمیم بیخبر بود و پرچمی با نشان شیر و خورشید بر دوش داشت گفت این قانون فیفا «مضحک» است: «من با این پرچم میروم توی استادیوم و کسی نمیتواند جلوی من را بگیرد.»
بسیاری چنین کردند و کسی جلویشان را نگرفت. پرچمهای شیر و خورشید در ورزشگاه زیاد بودند. بسیاری از کسانی که این پرچم را داشتند بازی را با علاقه دنبال میکردند و تیم ملی را هم تشویق میکردند.
اما بیرون ورزشگاه بین کسانی که پرچم رسمی و پرچم شیر و خورشید را به دوش کشیده بودند درگیریهایی روی داد. من شاهد بودم که زن و مردی در دو گروه مجزا به هم پرخاش کردند. همدیگر را وطنفروش، جاسوس، «خونشور» و چیزهای دیگر خطاب کردند. کسی را هم دیدم که بلیت ورود به ورزشگاه نداشت و فقط با پرچم رسمی آمده بود تا به گفته خودش روی مخالفان حکومت را کم کند.
پریناز موقع خروج از ورزشگاه شاهد یک درگیری بود که مدتی بعد از پایان هم او را ناراحت کرده بود. زنی حدودا شصت ساله با پرچمی که نشان «الله» دارد بیرون استادیوم بود: «خانم محترمی بود. محجبه هم نبود. با خانواده آمده بود.» مرد و زن جوانی با پرچم شیر و خورشید به آنها نزدیک شدند و «شروع کردند به فحشهای جنسی دادن. خیلی بیتربیت بودند».
پریناز و چند نفر دیگر سعی کردند آن دو نفر را متقاعد کنند که دیگر ناسزاگویی نکنند. همسر آن زن هم با این دو نفر درگیر شد و در نهایت جدا شدند: «اما زن رنگش پریده بود. حالش خوب نبود.»
اما گروهی هم بودند که خلاقانهتر با این موضوع برخورد کردند. الهه، خواهر پریناز، میگوید که دو زن را دیده بود که با لباس شیر به ورزشگاه آمده بودند.
اختلافات سیاسی ایرانیان در خارج از کشور چنان مشهور شده است که خبرگزاریها و رسانههای مستقل بسیاری در اطراف ورزشگاه دور هم جمع شده بودند که از آنها گزارش تهیه کنند. اختلافاتی که بسیاری از دوستیها را تحت تاثیر گذاشته است.
الهه، زنی که همسرش از نیوزلند است، یک بلیت اضافه برای این مسابقهها داشت. به دوستی گفته بود و آن دوست به دلیل واهمه از درگیریها ترجیح داده بود به تماشای بازی نرود: «به یکی دیگر از دوستانم هم خواستم بگویم که بیاید اما وقتی صحبت از فوتبال شد، تیم ملی را با سپاه و حکومت یکی کرد و دیگر به او نگفتم بلیت اضافه دارم.»
الهه در این یک سال اخیر دوستان زیادی را از دست داده و دیگر نمیخواهد با صحبت از سیاست از دوستیهای بیشتری محروم شود. او با دو پسرش و یکی از دوستان پسرش به ورزشگاه رفته بود. پسرانش عاشق فوتبال هستند و میخواستند لباس تیم ملی فوتبال ایران را از مغازه فیفا بخرند. اما چیزی از تیم ایران در فروشگاه پیدا نکردند: «عادلانه نبود.» احتمالا تحریمها و نداشتن قرارداد با شرکتهای بزرگ تولید لباس ورزشی باعث شده لباس تیم ایران در فروشگاهها نباشد.
ایرانیهای خارج از کشور این روزها در موقعیت عجیبی هستند. «سلام» و «درود» بین آنها تفرقه ایجاد کرده، «شهید» و «جاویدنام» برایشان در معنا دوتاست و پرچم برایشان عامل وحدت نیست. شاید برای همین عجیب بودن موقعیت باشد که علی با پرچم کانادا به تماشای مسابقه ایران و نیوزلند آمده بود. او ساکن تورنتو است. با پسر و خواهرزادههایش به ورزشگاه آمده بود و امیدوار بود ایران سه گل بزند اما برای دوری از هر دردسری چه با هموطنانش و چه با ماموران ورودی ورزشگاه ترجیح داده بود پرچم کانادا را بر دوش بکشد.
شیوا نگار، هنرپیشه ایرانیالاصل هالیوود، این موقعیت را این طور توصیف میکند: «واقعا نمیدانستم میخواهم به تماشای این بازی بیایم یا نه. نمیدانستم وقتی گل میزنند شادی کنم یا گریه. خیلی احساس عجیبی است. و میدانم خیلی ایرانیها این احساس را دارند. گریه و شادی و خشم و همه چیز با هم بود.»