از جانشینی تا بیخبری از وصیتنامه؛ ۱۰۰ روز بدون علی خامنهای چگونه گذشت؟

منبع تصویر، Getty Images
- نویسنده, مسعود آذر
- شغل, بیبیسی
- منتشر شده در
- زمان مطالعه: ۱۲ دقیقه
صد روز از کشته شدن دومین رهبر جمهوری اسلامی گذشت. در این مدت، چهل روز عزای عمومی اعلام شد و در چهلمین روز کشته شدن او مراسمی گرفته شد، ولی هنوز مشخص نیست که مراسم خاکسپاری او چه زمانی انجام خواهد شد. به نظر میرسد مراسم تشییع و خاکسپاری علی خامنهای به تعیین تکلیف جنگ گره خورده است.
با گذشت زمان، ابعاد نبود رهبری که ۳۷ سال سکان جمهوری اسلامی را در دست داشت، آرامآرام آشکارتر میشود. رخدادی که در نخستین روزهای پس از جنگ بیشتر یک شوک سیاسی و امنیتی به نظر میرسید، اکنون به مسئلهای ساختاری تبدیل شده است؛ مسئلهای که به قلب نظام قدرت در ایران مربوط میشود.
علی خامنهای به عنوان نقطه ثقل جمهوری اسلامی، نزدیک به چهار دهه فرصت داشت تا شبکهای از نهادها، افراد و سازوکارهای سیاسی، امنیتی و نظامی را سامان دهد و مجموعهای از نیروها را به گونهای در کنار هم چیده بود تا «صدای واحد» از آن بیرون بیاید و انتقال قدرت را با کمترین هزینه ممکن مدیریت کند. اما حذف ناگهانی او از صحنه سیاسی، همراه با کشته شدن شماری از فرماندهان ارشد نظامی و امنیتی و چهرههای نزدیک به هسته اصلی قدرت در دو جنگ پیاپی، بسیاری از معادلات از پیش طراحیشده را بر هم زد.
آنچه امروز جمهوری اسلامی با آن روبهرو است، صرفا فقدان یک رهبر نیست؛ بلکه پرسش درباره توانایی حکومت ایران در بازتولید مرکز ثقل قدرتی است که طی دههها حول شخص علی خامنهای شکل گرفته بود. او حلقه اتصال نهادهای مختلف حکومت، داور اختلافات درون حاکمیت و مرجع نهایی تصمیمگیری در بزنگاههای حساس بود. در نتیجه، اکنون این پرسش مطرح است که چه کسی میتواند چنین نقشهایی را بر عهده بگیرد؟
صد روز پس از مرگ رهبر جمهوری اسلامی، مسئله فقط جانشینی نیست. پرسش اصلی این است که آیا ساختاری که طی چهار دهه بر محور اقتدار فردی بنا شده بود، میتواند بدون معمار خودش به حیات ادامه دهد؟ و آیا مجتبی خامنهای توانایی آن را دارد که در میانه بحران نظامی، بحران مشروعیت و رقابتهای درونی قدرت، بار دیگر پایههای حکومتی را که در وضعیتی شکننده قرار گرفته، تثبیت کند؟

منبع تصویر، KEYHAN
وصیت نامه علی خامنهای کجاست؟
پس از کشته شدن علی خامنهای، برای برخی یک سوال و انتظار شکل گرفت: آیا وصیتنامهای از رهبر جمهوری اسلامی وجود دارد؟ تصور بسیاری این بود که رهبری که ۳۷ سال در رأس نظام حاکم قرار داشت و بخش مهمی از ساختار سیاسی، امنیتی و نظامی کشور حول محور او شکل گرفته بود، باید برای دوران پس از خود نیز نقشهای را تدوین کرده باشد. با این حال، صد روز پس از مرگ او، هنوز هیچ متن یا سندی به عنوان وصیتنامه رسمی علی خامنهای منتشر نشده است.
در طول دوران رهبری او نیز رسانههای رسمی کمتر به موضوع وصیتنامه پرداختند. تنها وصیتنامهای که مربوط به علی خامنهای است به سال ۱۳۴۲ برمیگردد که در سال ۱۳۸۸ در روزنامه کیهان منتشر شد. این وصیتنامه بیشتر جنبه شخصی و شرعی داشت و نگارنده، در آن از دوستان، آشنایان، طلاب و مراجع حلالیت طلبیده بود.
گزیدهای از مهمترین خبرها، گزارشهای میدانی و گفتوگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.
اینجا مشترک شوید
پایان % title %
برخلاف علی خامنهای، اخبار مربوط به وصیتنامه روحالله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، در رسانهها منتشر شد. به نوشته وب سایت روح الله خمینی او در مجموع ۸ «وصیتنامه شرعی (شخصی و حقوقی) و همچنین وصیتنامههای اخلاقی و سیاسی» نوشت که در بین آنها دو وصیتنامه با عنوان «وصیتنامه سیاسی-الهی» شناخته شدند. او در ۲۶ بهمن ۱۳۶۱ اولی را نوشت و پنج سال بعد در ۱۹ آذرماه سال ۱۳۶۶ متن اولیه را بازبینی کرد و اصلاحاتی در آن انجام داد.
علی خامنه ای وصیت نامه روح الله خمینی را پس از مرگش، در ۱۴ خردادماه ۱۳۶۸ در مجلس خبرگان رهبری خواند و آن را تبیین کننده «اصول انقلاب» توصیف کرد.
در فرهنگ دینی و سیاسی جمهوری اسلامی، وصیتنامه تنها یک سند شخصی نیست. وصیتنامه رهبران سیاسی و مذهبی معمولا آخرین پیام، آخرین توصیه و در بسیاری موارد آخرین تلاش برای تأثیرگذاری بر آینده تلقی میشود.
به عنوان نمونه محسن هاشمی، فرزند اکبر هاشمی رفسنجانی، سالها پیش اعلام کرده بود که وصیتنامه حدود ۱۰۰ صفحهای پدرش را در اختیار علی خامنهای قرار داده و انتشار آن را منوط به صلاحدید رهبر جمهوری اسلامی دانسته است، چرا که ظاهرا مخاطب اصلی وصیتنامه، رهبر پیشین جمهوری اسلامی ایران بود. متن این وصیتنامه، تاکنون منتشر نشده است.
اما پرسش اصلی درباره علی خامنهای فقط این نیست که آیا وصیتنامهای وجود دارد یا خیر. پرسش مهمتر آن است که آیا او برای دوران پس از خود برنامه مشخصی را در نظر گرفته بود؟
رهبر جمهوری اسلامی نزدیک به چهار دهه فرصت داشت تا زمینه جانشینی خود را فراهم کند. رخدادهای دو جنگ اخیر و حذف همزمان بخشی از حلقه نزدیکان سیاسی، امنیتی و نظامی او باعث شده است این پرسش بیش از هر زمان دیگری مطرح شود که آیا مهمترین وصیت سیاسی علی خامنهای نه در قالب یک متن مکتوب، بلکه در قالب آرایش نیروها و ساختار قدرتی بود که از خود به جا گذاشت؟
اگر چنین باشد، آنچه امروز در ایران جریان دارد را میتوان آزمون واقعی میراث سیاسی رهبر پیشین جمهوری اسلامی دانست؛ آزمونی که قرار است نشان دهد ساختاری که او طی ۳۷ سال بنا کرد، تا چه اندازه قادر است بدون حضور معمار اصلی خود به حیات ادامه دهد.

منبع تصویر، Getty Images
« خامنهای جوان شد»
مجتبی خامنهای در ۵۶ سالگی قبای رهبری را به تن کرده است. زمانی که پدرش بر جایگاه روحالله خمینی تکیه زد، در آستانه ۵۰ سالگی بود. با این حال، پدر و پسر در دو شرایط کاملا متفاوت به قدرت رسیدند.
فرایند انتخاب مجتبی خامنهای از طرف مجلس خبرگان رهبری، همچنان ابهام برانگیز است. با وجود اینکه در ظاهر حاکمیت در ایران توانسته از این مرحله حساس عبور کند، ولی این سوال اساسی وجود دارد که پس از گذشته ۱۰۰ روز از کشته شدن علی خامنهای، آیا بهراستی آنطور که حامیان حکومت شعار میدهند، «خامنه ای جوان شده» است؟ آیا همان مسیر و خط و مشی زمامت علی خامنهای در حال اجراست و نظام حاکم با دستاندازی روبهرو نیست؟
مساله جانشینی علی خامنهای، با افزایش سالهای عمر او، به طور مرتب موضوع گمانهزنی رسانههای داخلی و خارجی بود. تقریبا بیشتر تحلیلها و گمانهها بر یک فرض مشترک استوار بود که انتقال قدرت در جمهوری اسلامی در یک روند طبیعی و پس از مرگ رهبر بر اثر کهولت سن یا بیماری انجام خواهد شد و ساختار سیاسی کشور فرصت کافی برای مدیریت این گذار را خواهد داشت. پشتوانه این تحلیلها، سابقه انتقال قدرت در سال ۱۳۶۸ بود.
برخلاف سال ۱۳۶۸ که علی خامنهای در یک فرایند سیاسی ـ نهادی و در شرایط پایان جنگ و آغاز بازسازی قدرت به رهبری رسید، جانشینی فرزندش در پیامد یک وضعیت جنگی و پس از کشتهشدن رهبر و بخشی از حلقههای نزدیک به او اعلام شد. همین تفاوت، ماهیت موضوع را از یک «انتقال قدرت» به یک «بحران قدرت» تغییر داده است.
در سال ۱۳۶۸، علی خامنهای هرچند در ابتدا با تردیدهایی در مورد جایگاه فقهی و سیاسی خود روبهرو بود، اما در نهایت در چارچوب یک ساختار تثبیت شده و با اتکا به اجماع نسبی نیروهای اصلی قدرت و مدیریت فردی اکبر هاشمی رفسنجانی به رهبری رسید. آن زمان، هنوز نسل اول انقلاب در صحنه حضور داشت، روحانیت جایگاه محوری خود را حفظ کرده بود و سپاه پاسداران در موقعیت و جایگاه یک بازیگر مسلط و تعیین کننده قرار نداشت. مهمتر از همه اینکه، مسئله اصلی نظام حاکم «تداوم پس از خمینی» بود، نه عبور از یک بحران امنیتی همزمان با جنگ و فروپاشی بخشی از ساختار مدیریتی و فرماندهی.
مجتبی خامنهای اما از نظر شخصیتی و سیاسی، در ساختار رسمی جمهوری اسلامی تجربهای معادل پدر خود ندارد. در زمان به قدرت رسیدن او، جمهوری اسلامی با بحران مشروعیت، بحرانهای اقتصادی، شکافهای اجتماعی و مهمتر از همه پیامدهای جنگی روبهرو است که بخشی از لایههای امنیتی و نظامی آن را دگرگون کرده است.
با این حال، در روایتهای نزدیک به «بیت رهبر» جمهوری اسلامی ایران، همواره بر نزدیکی فکری و عملی مجتبی خامنهای به پدرش تأکید شده است. به نظر میرسد شعار محوری «خامنهای جوان شد»، از جمله تلاشهای حکومت برای القای این بود که پس از مرگ رهبر سابق، هیچ چیز تغییر نکرده است. برخی چهرههای نزدیک به ساختار قدرت، از جمله علیرضا مرندی، پزشک خانوادگی علی خامنهای، مجتبی خامنهای را فردی معرفی کردهاند که «کپی» پدرش است.
در روایت کسانی مانند آقای مرندی تلاش شده تا با ترسیم نوعی تداوم در درون ساختار قدرت، نشان داده شود که انتقال اقتدار علاوه بر مسیر نهادهای رسمی، از طریق شباهت فکری و تربیت سیاسی در درون «بیت رهبری» صورت گرفته است.
با وجود شباهت مجتبی خامنهای به پدرش، این سوال مطرح میشود که آیا شیوه حکومتداری خامنهای پدر، قابلیت تداوم در شرایط پس از جنگ و پس از بحران را دارد یا نه. این روزها کسانی مانند حسن روحانی، رئیس جمهور پیشین، صحبت از «اصلاحات بزرگ» و تغییرات ساختاری در نظام حکمرانی میکنند و تاکید دارند که ادامه زمامداری گذشته جواب نمیدهد.
علاوه بر مشکلات ساختاری و اضطراری که جمهوری اسلامی ایران با آنها دست و پنجه نرم میکند، مشکل خاص دیگر در دوران جدید این است که مجتبی خامنهای پس از گذشت حدود ۱۰۰ روز از انتخاب شدن، در هیچ مراسم رسمی و غیررسمی حاضر نشده، هیچ عکس جدیدی از او در دسترس نیست، هیچ صدایی از او پخش نشده و حتی هنوز روایت رسمی مشخصی از کم و کیف زخمی شدنش انتشار نیافته است. در این مدت، صرفا چند پیام مکتوب منسوب به او منتشر شده و فقدان ملموس او در انظار عمومی، جایگاهش را در فرایند انتقال قدرت تحت تاثیر قرار داده است.

منبع تصویر، Getty Images
بود و نبود خامنهای در دو جنگ
بحث درباره نبود علی خامنهای صرفا به موضوع جانشینی محدود نمیشود. اهمیت مرگ او زمانی بیشتر آشکار میشود که عملکرد حکومت ایران در دو جنگ مستقیم با اسرائیل و آمریکا را با یکدیگر مقایسه کنیم؛ دو جنگی که تنها فاصلهای کوتاه میان آنها وجود داشت اما در یکی، رهبر جمهوری اسلامی حضور داشت و در دیگری در همان ساعات نخست کشته شد.
در جنگ دوازده روزه سال ۱۴۰۴، هرچند علی خامنهای به دلایل امنیتی از انظار عمومی دور بود و گزارشها از حضورش در یک مکان حفاظتشده حکایت داشت، اما او همچنان به عنوان مرکز نهایی تصمیمگیری شناخته میشد. در آن روزها برخی منتقدان، انتشار پیامهای از پیش ضبط شده و غیبت او از صحنه عمومی را با رویه و مواضع پیشینش در تضاد میدانستند. با این حال، حتی منتقدان حکومت نیز تردیدی نداشتند که تصمیم نهایی درباره نحوه واکنش حکومت ایران، سطح درگیری و چگونگی پایان بحران، با شخص رهبر جمهوری اسلامی است.
در همان دوره دوازده روزه، رسانههای نزدیک به حکومت و برخی مقامهای رسمی تأکید میکردند که علی خامنهای به طور مستقیم روند جنگ را مدیریت میکند و در ارتباط مستمر با فرماندهان نظامی قرار دارد. فارغ از میزان صحت این روایتها، آنچه اهمیت داشت وجود یک مرکز مشخص برای تصمیمگیری بود؛ شخصی که در مقام فرمانده کل قوا میتوانست میان نهادهای مختلف نظامی، امنیتی و سیاسی هماهنگی به وجود بیاورد و از بروز اختلافات آشکار جلوگیری کند.
شاید مهمترین دستاورد سیاسی علی خامنهای در آن جنگ، نه در عرصه نظامی، بلکه از منظر حفظ انسجام ساختار قدرت بود. جمهوری اسلامی با وجود کشته شدن شماری از فرماندهان مهم نظامی و امنیتی و خسارتهای سنگینی که دریافت کرد، توانست روایت رسمی خود از جنگ را شکل دهد و آن را به عنوان نشانهای از ایستادگی و مقاومت معرفی کند. در این میان، شخص رهبر همچنان محور اصلی این روایت بود؛ فردی که اگرچه از دید عموم پنهان شده بود، اما وجودش به عنوان مرجع نهایی اقتدار مورد تردید قرار نداشت.
اما در جنگ اخیر شرایط کاملا متفاوتی رقم خورد. این بار علی خامنهای، در همان روز نخست جنگ هدف قرار گرفت و همزمان، بخش گستردهای از فرماندهان ارشد نظامی، امنیتی و چهرههای نزدیک به هسته مرکزی قدرت نیز کشته شدند. به این ترتیب جمهوری اسلامی با وضعیتی روبهرو شد که در چهار دهه گذشته تجربه نکرده بود. این جنگ، درواقع به شکل مستقیم مرکز ثقل نظام را هدف قرار داد و حکومت ناچار شد همزمان با مقابله با تهدید خارجی، مسئله بازسازی مرکز فرماندهی کل قوا و خلا ناشی از حذف رهبر را نیز حل کند.
این وضعیت بهکلی متفاوت، پیامدهایی بر جای گذاشته که فراتر از نتایج نظامی جنگ است و به آینده ساختار سیاسی جمهوری اسلامی گره میخورد.

منبع تصویر، Getty Images
مقاومت یا نوشیدن جام زهر
صد روز زمان برای نشستن بر صندلی کسی که ۳۷ سال بر آن تکیه زده بود، دوره کوتاهی است. اما در تاریخ دولتها، حکومتها و نهادهای سیاسی، در همین صد روز نخست، نشانههای اولیه ثبات یا بیثباتی، موفقیت یا شکست، و استمرار یا تغییر آشکار میشود.
به نظر میرسد در این مدت، جمهوری اسلامی ایران توانسته از شوک اولیه عبور کند و جلوی فروپاشی فوری ساختارهای خود را بگیرد. اما بسیاری از تحلیلگران هنوز نشانه روشنی از شکلگیری یک مرکز مقتدر و هماهنگ کننده جدید نمیبینند.
بخشی از شرایط موجود کشور به میراث سیاسی علی خامنهای برمیگردد. او طی ۳۷ سال رهبری، تقریبا همه مسیرهای اصلی تصمیمگیری را به شخص خودش ختم کرده بود. در طول این سالها، به تدریج بسیاری از چهرههای مؤثر و صاحبنفوذ جمهوری اسلامی، از اکبر هاشمی رفسنجانی و حسن روحانی گرفته تا علیاکبر ناطق نوری و دهها شخصیت سیاسی و حزبی دیگر، یا از دایره قدرت کنار گذاشته شدند یا نقششان به حداقل رسید. نتیجه این روند آن بود که توازن سنتی میان مراکز مختلف قدرت به تدریج به هم خورد و شخص رهبر بیش از هر زمان دیگری به محور اصلی نظام حاکم تبدیل شد.
شاید این تمرکز قدرت در دوران حضور خامنهای به انسجام ساختار جمهوری اسلامی کمک میکرد، اما حذف ناگهانی او پیامد دیگری به همراه داشت. بسیاری از نیروها و شخصیتهایی که میتوانستند در شرایط بحرانی به عنوان میانجی، متعادلکننده یا عامل اجماع ظاهر شوند، یا دیگر در صحنه حضور ندارند یا ترجیح دادهاند سکوت اختیار کنند. در مقابل، نیروهای تندرو، بخشهایی از دستگاه امنیتی و نسل جدید فرماندهان سپاه بیش از گذشته در صحنه سیاسی نقشآفرینی میکنند و در عمل، به مهمترین حامیان و سخنگویان رهبر جدید تبدیل شدهاند.
از سوی دیگر، مسئله جنگ و مذاکرات هستهای با آمریکا اکنون بیش از هر زمان دیگری به یکدیگر گره خوردهاند. علی خامنهای با وجود مخالفتهای علنی و مکرر برای مذاکره با آمریکا، در جایگاهی قرار داشت که در صورت ضرورت میتوانست تصمیمهای دشوار را اتخاذ کند و آنچه را در ادبیات سیاسی جمهوری اسلامی به «جام زهر» تعبیر شده است، برای حفظ نظام بنوشد. با این حال او در بسیاری موارد خود را جایگاه منتقد قرار میداد تا تبعات مسایلی مانند برهم خوردن توافق برجام، دامن او را نگیرد.
مجتبی خامنهای از همین آغاز راه با یکی از بزرگترین آزمونهای سیاسی خود روبهرو شده است. او باید تصمیم بگیرد که با توجه به هزینههای سیاسی و امنیتی جنگ، چگونه میخواهد آن را خاتمه دهد: ادامه جنگ میتواند پیامدهای پیشبینیناپذیری به همراه داشته باشد و پایان دادن به آن نیز، بهویژه اگر با پذیرش بخش مهمی از خواستههای آمریکا همراه باشد، تصمیمی بسیار پرهزینه و دشوار خواهد بود.
در سالهای گذشته بارها گفته میشد که دفتر رهبری و ساختار بوروکراتیک شکلگرفته پیرامون علی خامنهای، مانند یک «اسب زینشده» برای جانشین بعدی آماده است و انتقال قدرت میتواند با کمترین هزینه و کمترین تنش انجام شود. اما به نظر میرسد با گذشت صد روز از کشته شدن رهبر جمهوری اسلامی، واقعیت بسیار پیچیدهتر از آن ارزیابیهاست. مجتبی خامنهای ناچار است در فضایی کاملا متفاوت از گذشته عمل کند و در نبود نیروهای میانهرو و نسل اول انقلاب، بیش از هر زمان دیگری بر نیروهای امنیتی، چهرههای تندرو و نسل جدید فرماندهان سپاه تکیه کند.
شاید به همین دلیل باشد که پس از گذشت صد روز، هنوز پاسخ روشنی برای مهمترین پرسش دوران پس از خامنهای وجود ندارد: اینکه آیا جمهوری اسلامی صرفا جانشینی برای رهبر قبلی پیدا کرده است، یا توانسته جایگزینی برای کسی بیابد که طی ۳۷ سال تمامی رشتههای اصلی تصمیمگیری سیاسی، امنیتی و نظامی را به یکدیگر متصل میکرد.
تفاوت این دو پرسش، تفاوت میان حل مسئله جانشینی و حل مسئله بقا است.































