رنج خاموش در غزه؛ کودکانی که دیگر حرف نمیزنند

منبع تصویر، Getty Images
- نویسنده, آلخاندرا مارتینز
- شغل, بیبیسی موندو
- منتشر شده در
- زمان مطالعه: ۱۶ دقیقه
آدم کودکی شاد و پرحرف بود، اما در ۵ سالگی ناگهان ارتباطش با جهان اطراف قطع شد.
مورد او استثنا نیست. در غزه، برخی کودکان در برابر خشونت، ویرانی و مرگ، تاب این رنج طاقتفرسا را نیاورده و به سکوت فرو رفتهاند.
کاترین گلاتز بروباک، رواندرمانگر کودک به بیبیسی میگوید: «هیچ کودکی در غزه نیست که آسیب روانی ندیده باشد. بیش از یک میلیون کودک دچار آسیبهای روانی شدید شدهاند.»
این رواندرمانگر کودک اهل نروژ در سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵، در قالب دو ماموریت با پزشکان بدون مرز به غزه رفت تا با کودکانی کار کند که توان حرف زدن را از دست داده بودند.
دقیقا مشخص نیست چند کودک در غزه دیگر ارتباط برقرار نمیکنند، اما خانم بروباک میگوید با دهها مورد روبهرو شده است. پزشکان محلی نیز به شبکه الجزیره گفتهاند که شمار این کودکان «رو به افزایش» است.
بیش از شش ماه پس از اعلام آتشبس در غزه، خشونت همچنان ادامه دارد و ولکر ترک، کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل، در ماه آوریل گفت «حملات اسرائیل همچنان بهطور معمول ادامه دارد».
به گفته وزارت بهداشت تحت اداره حماس در غزه، از آغاز آتشبس دستکم ۸۴۶ نفر، از جمله بسیاری از زنان و کودکان، در حملات اسرائیل در غزه کشته شدهاند.
اسرائیل که حملات خود را با ضرورت دفاع از نیروهایش و مقابله با تهدید حماس توجیه میکند، میگوید در همین دوره پنج نفر از سربازانش کشته شدهاند.
حماس و اسرائیل یکدیگر را به نقض توافق آتشبس متهم کردهاند.
از اکتبر ۲۰۲۳ و پس از حمله حماس به خاک اسرائیل، که به گفته مقامهای اسرائیلی حدود ۱۲۰۰ کشته بر جا گذاشت و طی آن بیش از ۲۰۰ نفر گروگان گرفته شدند، به گفته یونیسف، نیروهای اسرائیل بیش از ۲۰ هزار کودک را در غزه کشته و بیش از ۴۱ هزار کودک را زخمی کردهاند.
به گفته وزارت بهداشت غزه، حملات اسرائیل در مجموع بیش از ۷۲ هزار نفر را، که بیشترشان غیرنظامی بودند، کشته و بیش از ۱۷۲ هزار نفر را زخمی کرده است.
بیبیسی موندو با کاترین گلاتز بروباک درباره آسیب روانی گفتوگو کرد که کودکان غزه را تا مرز از دست دادن توان گفتار پیش میبرد، درباره اثر این آسیب بر مغز آنها و اینکه چرا گاهی راه بازگشت به بهبودی، با گامی بهظاهر ساده آغاز میشود: فوت کردن برای درست کردن حبابهای صابون.

منبع تصویر، MSF
چرا برخی کودکان در غزه حرف زدن را کنار گذاشتهاند؟
وقتی کودکی دچار آسیب روانی شدید میشود و برای مدتی طولانی در فضایی سرشار از ناامنی و نااطمینانی زندگی میکند، همانگونه که برای کودکان غزه رخ داده است، مدام نگران جان خود، خانواده، دوستان و آشنایانش است. کودکان غزه دو سال و نیم است که در چنین شرایطی زندگی میکنند و سطح استرس و اثر آن بر دستگاه عصبیشان بسیار شدید است.
واکنش هر کودک متفاوت است. برخی بهشدت آشفته میشوند، دچار مشکل خواب میشوند، عصبانی میشوند یا فریاد میزنند. در این موارد، تشخیص رنجی که کودک میکشد آسانتر است. اما برخی دیگر کاملا در خود فرو میروند، گویی دستگاه عصبیشان میگوید: «دیگر نمیتوانم.»
راه محافظت از خود، عقب کشیدن است. زبان هم بخشی از همین روند است. برای این کودکان، سکوت شکلی از تعامل نکردن با جهانی است که پیوسته آنها را رنج میدهد و به آنها درد تحمیل میکند. بنابراین، این یک انتخاب آگاهانه نیست، بلکه واکنشی عصبی به استرس و آسیب روانی شدید است.

منبع تصویر، MSF
گزیدهای از مهمترین خبرها، گزارشهای میدانی و گفتوگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.
اینجا مشترک شوید
پایان % title %
درک ابعاد آنچه کودکان غزه تجربه کردهاند و همچنان تجربه میکنند، برای بسیاری دشوار است. آیا میتوانید تصویری از آسیب روانی شدیدی که آنها متحمل میشوند به ما بدهید؟
هیچ کودکی در غزه نیست که آسیب روانی ندیده باشد. بیش از یک میلیون کودک دچار آسیبهای روانی شدید شدهاند. تجربه آنها البته یکسان نیست، اما همه ناچار به فرار شدهاند، خانههایشان را از دست دادهاند و نتوانستهاند به مدرسه بروند، چون مدرسهها بمباران شدهاند.
همه آنها عزیزی را از دست دادهاند، از اعضای خانواده گرفته تا دوستان مدرسه، معلمان یا همسایهها. بسیاری بدنهای مثلهشده را دیدهاند و بوی خون را حس کردهاند. برخی کودکان به من گفتند که در جمعآوری بقایای انسانی یا تکههایی از مغز از خیابان کمک کردهاند. اینها آسیبهای روانی بسیار شدیدی است.
و این اتفاق فقط یک بار رخ نداده، بلکه برای بیشتر آنها بارها و بارها تکرار شده است.
افزون بر این، آنها هرگونه حس امنیت را از دست دادهاند. کودکان برای رشد سالم باید بتوانند تا حدی به جهان اعتماد کنند، یعنی باور داشته باشند که جهان میتواند جای خوبی باشد و آدمها قصد آسیب رساندن به آنها را ندارند. این حس امنیت، به دلیل گستردگی ویرانی که همه مردم غزه را درگیر کرده، بهکلی از بین رفته است.
هیچ کودکی در غزه نمیتواند با این اطمینان بخوابد که روز بعد بیدار خواهد شد. آنها اتاقی ندارند که واردش شوند، در را ببندند و مطمئن باشند هیچ کس نمیتواند به آنها آسیب برساند. بنابراین این جنگ فقط آسیب روانی ایجاد نمیکند، بلکه نگاه آنها به جهان را از بنیاد تحت تاثیر قرار میدهد.
آیا میتوانید درباره برخی از کودکانی که در غزه درمان کردید برای ما بگویید؟
میخواهم درباره آدم، پسر ۵ سالهای صحبت کنم. او کودکی بسیار سرزنده، شاد، پرحرف و فعال بود. عاشق فضای باز و بازی کردن بود. پس از آغاز جنگ در سال ۲۰۲۳، خانوادهاش ناچار شدند فرار کنند و به چادری پناه ببرند. پدربزرگ و مادربزرگش نیز کمی دورتر، در چادری دیگر، زندگی میکردند.
یک روز آدم و پدرش تصمیم گرفتند به دیدار پدربزرگ و مادربزرگ او بروند، در منطقهای که دستور تخلیه برای آن صادر نشده بود و تصور میشد امن باشد. اما بیهیچ هشدار قبلی، پرتابهای در نزدیکی آنها فرود آمد و آدم و پدرش را بهشدت زخمی کرد.
آنها را فوری به بیمارستان بردند، اما همانطور که در چنین حملاتی اغلب رخ میدهد، تعداد قربانیان آنقدر زیاد است که اگر تخت خالی نباشد، بسیاری را روی زمین میخوابانند.
آدم و پدرش روی کف بخش اورژانس منتظر معاینه بودند که آدم دید و شنید پدرش، همانجا کنار او، آخرین نفسهایش را میکشد. خود آدم هم بهشدت زخمی شده بود: یک پایش را از دست داده بود و پای دیگرش نیز آسیب دیده بود.
پس از دیدن مرگ پدرش، آدم دیگر حرف نزد. گاهی میتوانست چند کلمه پراکنده را با صدایی آهسته به مادرش بگوید، اما با هیچ کس دیگری حرف نمیزد. بهسختی غذا میخورد و در وضعیتی بحرانی بود.

منبع تصویر، Getty Images
این آسیبهای روانی در آینده چه پیامدهایی میتوانند داشته باشند؟
وقتی کودکی مانند آدم از تعامل و حرف زدن دست میکشد، روند رشد او هم متوقف میشود. کودک ۵ ساله باید مهارتهای زبانیاش را در ارتباط با کودکان و بزرگسالان دیگر تمرین کند، یاد بگیرد، حل مسئله را بیازماید و از راه بازی، هنجارهای اجتماعی را بشناسد. همه اینها متوقف میشود. زبان فقط یکی از نشانههاست، اما در واقع رشد او بهطور کلی از حرکت بازمیماند.
آنچه بارها دیدهام این است که اگر این وضعیت طولانی شود، بهطور فیزیکی بر مغز این کودکان اثر میگذارد. میدانیم در کودکانی که دچار آسیب روانی شدید شدهاند، آمیگدال، بخشی از مغز که با احساسات شدید در ارتباط است، بزرگتر میشود. این موضوع قابل اندازهگیری است و آمیگدال در کودکان آسیبدیده بزرگتر است.
در مقابل، قشر پیشپیشانی، بخشی از مغز که دیرتر رشد میکند و مسئول کارکردهایی مانند برنامهریزی، حل مسئله، تعامل اجتماعی و تنظیم هیجان است، یعنی جنبههایی بنیادین از زندگی، به اندازه کافی رشد نمیکند. این بخش نازکتر میشود و ارتباطات عصبی کمتری دارد.
اگر کودکی در وضعیتی مانند آدم بماند، در خود فرو برود، رشدش متوقف شود و توان حرف زدن را از دست بدهد، اگر مدت طولانی در چنین سطحی از استرس شدید رها شود، بعدها در زندگی با مشکلات جدی روبهرو خواهد شد.
بهترین نمونهای که میتوانم به آن اشاره کنم، برادر خودم است. او در سال ۱۹۷۴، پس از جنگ ویتنام، به فرزندی پذیرفته شد. او در شرایطی شبیه آنچه امروز کودکان غزه تجربه میکنند بزرگ شد: بمبارانهای مداوم، ناامنی و بلاتکلیفی شدید و کمبود غذا، عواملی که بر رشد مغز نیز اثر میگذارند.
وقتی برادرم به خانواده ما در نروژ پیوست، هرچند در جایی امن بود و به همه غذایی که نیاز داشت دسترسی داشت، سالها طول کشید تا دیگر غذا را پشت کتابها در قفسه پنهان نکند، چون هنوز احساس امنیت نمیکرد.
این همان چیزی است که ما آن را «آسیبهای شناختی ناشی از جنگ» مینامیم: آسیبهایی نامرئی که در بسیاری از موارد، احتمالا تا پایان عمر همراه این کودکان خواهند ماند.

منبع تصویر، MSF
چگونه تلاش کردید به آدم کمک کنید؟
وقتی در بستری مانند غزه کار میکنیم، کارهای بسیاری هست که از دستمان ساخته نیست. آنچه این کودکان واقعا به آن نیاز دارند، مکانی امن برای زندگی، زندگی روزمرهای ساختارمند، امکان بازگشت به مدرسه و بازی کردن بدون ترس است. خوشبختانه کارهایی هم هست که میتوانیم انجام دهیم.
و مهمترین چیز این است که این کودکان بدانند، حتی اگر اکنون همه جهان برایشان جای امنی نباشد، فضاهای امن کوچکی وجود دارد. اینکه همینجا و در همین لحظه، افرادی پیرامونشان هستند که از آنها حمایت میکنند. در آغاز، آدم نمیخواست با ما حرف بزند، اما ما هر روز به اتاقش میرفتیم و با مادرش صحبت میکردیم.
با مادر آدم درباره همسری که از دست داده بود حرف میزدیم، اما از خاطرات خوب هم میگفتیم، از رویاهایی که برای آینده داشت و از چیزهایی که میتوانست به آدم اندکی امید بدهد که این پایان ماجرا نیست و روزهای بهتری در پیش خواهد بود.
و یک روز، وقتی آنجا بودم، آدم ناگهان در گوش مادرش زمزمه کرد: «کاری کن این زن برود، از او خوشم نمیآید.»
این نوعی پس زدن بود، اما من خیلی، خیلی خوشحال شدم، چون معنایش این بود که آدم شروع کرده با آنچه در اطرافش میگذرد ارتباط برقرار کند. چند روز بعد به من نگاه کرد، کاری که پیش از آن نکرده بود. فقط برای لحظهای بود، اما من از فرصت استفاده کردم و به او گفتم: «وای، چه چشمهای قهوهای بزرگی داری! خیلی زیبا هستند. چشمهای من کاملا فرق دارند، آبیاند. تا به حال آنها را دیدهای؟» و همین کنجکاوی آن کودک ۵ ساله را برانگیخت.
این آغاز مسیری بود که در آن، کمکم توانستیم کمک کنیم به دیگران اعتماد کند، کوتاه با ما حرف بزند و تا حدی به نوعی وضعیت عادی بازگردد، هرچند نه بهطور پایدار، چون همه آن آسیبهای روانی را همچنان با خود حمل میکند.
با آدم به عربی صحبت میکردید یا از طریق مترجم؟
در غزه افراد تحصیلکرده بسیاری وجود دارند. با مادر آدم انگلیسی صحبت میکردم، او دارای دکترای فیزیک است. برای کودک، مترجم حضور داشت. باید اضافه کنم که وقتی در چنین پروژههایی کار میکنم، هدایت تیمی از روانشناسان و مددکاران اجتماعی محلی را بر عهده دارم. من دانش و تخصصم را با خود میآورم، اما کار اصلی، که بعدا هم ادامه پیدا میکند، توسط تیم پزشکان بدون مرز ما در محل انجام میشود.
در بیمارستان ناصر با کودکانی هم کار کردید که دچار سوختگیهای شدید شده بودند…
وقتی بمبی اصابت میکند، موج عظیمی از گرما ایجاد میشود و همه کسانی را که در نزدیکی محل انفجار هستند، تحت تاثیر قرار میدهد. بزرگترین گروه سنی در میان کودکانی که ما درمان میکردیم، کودکان ۴ تا ۶ ساله بودند. دلیلش ساده است: وقتی والدین کودکان کوچکتر را در آغوش دارند، این کودکان آنقدر بزرگاند که نتوانند آنها را هم بلند کنند، اما پاهایشان هنوز آنقدر بلند نیست که بتوانند به اندازه کافی سریع بدوند. همین نشان میدهد که هیچ کودکی در غزه در امان نیست.
و کودکان کاملا از این واقعیت آگاهاند. ترس از دست دادن جان، همچنان واقعیتی روزمره برای کودکان در غزه است.
چگونه میتوان با کودکانی کار کرد که چنین رنج جسمی شدیدی را تحمل میکنند؟
سوختگیها بهشدت دردناکاند. درد آنقدر شدید است که حتی کاری به سادگی عوض کردن پانسمانها هم باید با بیهوشی انجام شود. روند بهبودی طولانی است و وقتی غذای کافی وجود ندارد، این روند طولانیتر هم میشود، یعنی کودکان مدت بیشتری در این رنج طاقتفرسا باقی میمانند.
یکی از دخترانی که به بخش ما منتقل شد، مونا، ۶ ساله، بود. او در سراسر بدنش دچار سوختگی شده بود. آنقدر پانسمان داشت که تنها بخشهایی که میتوانستیم ببینیم، چشمها و سوراخهای بینیاش بود.
در آغاز، همه چیز بر درمان پزشکی متمرکز بود، چون باید مطمئن میشدند که زنده میماند. بنابراین تا زمانی که برداشتن بخشی از پانسمانهای مونا شروع شد و من چهره پر زخم او را دیدم، فرصت آشنایی با او را پیدا نکرده بودم.

منبع تصویر، Getty Images
برای مونا چه اتفاقی افتاده بود؟
خانوادهاش ناچار شده بودند خانهشان را ترک کنند و ابتدا در چادر زندگی میکردند. اما بعد که به نظر رسید بمبارانها به منطقه دیگری کشیده شده است، تصور کردند بازگشت به خانه ویرانشدهشان دیگر خطری ندارد.
فقط دو روز پس از بازگشت خانواده به خانه، بمبی به آپارتمان اصابت کرد. دو نفر از برادران مونا همان لحظه کشته شدند، اما انفجار یک کپسول گاز را به آتش کشید و آتشسوزی گستردهای به راه انداخت. پردهها، کاناپه و تشکها شعلهور شده بودند و سه دختر در همان اتاق گیر افتاده بودند.
پدر بهطور معجزهآسا توانست هر سه دختر را از آپارتمان بیرون بکشد. سراسر بدن مونا سوخته بود. خواهر بزرگترش که روی تخت کناری بود نیز دچار سوختگی شده بود و درد شدیدی میکشید. خواهر میانیاش در بخش مراقبتهای ویژه بستری بود، چون آنقدر هوای داغ تنفس کرده بود که دچار سوختگی داخلی هم شده بود.
بنابراین مونا فقط با درد خودش دستوپنجه نرم نمیکرد، بلکه نگران زنده ماندن خواهرش هم بود.
خانواده مونا از او بسیار حمایت کردند و او کمکم رو به بهبود رفت. چیزی که واقعا مرا تحت تاثیر قرار میدهد، همین پدر و مادرها هستند، نه فقط پدر و مادر مونا، بلکه پدر و مادرهای بسیاری از کودکان غزه. آنها رنج فرزندانشان را میبینند، خودشان زخمی شدهاند و زیر فشار اینهمه بمباران، مرگ و ویرانی آسیب روانی دیدهاند، اما با وجود همه اینها، هنوز میتوانند با مراقبت، محبت و عشقی کمنظیر، به کودکانشان کمک کنند تا تا جای ممکن بهبود پیدا کنند.
چگونه توانستید به مونا کمک کنید؟
یکی از کارهایی که هنگام کار با کودکان انجام میدهم، بازی کردن زیاد است، چون بازی زبان کودکان است. کودکان از راه بازی مهارتهای عملی یاد میگیرند، حل مسئله را تمرین میکنند، تعامل با دیگران را میآموزند و احساساتشان را بیان میکنند.
کار با مونا را با حباب صابون شروع کردیم. من آنها را «حبابهای امید» مینامم، چون واقعا در این کودکان امید میدمند. چیزی که حباب صابون را تا این اندازه شگفتانگیز میکند این است که اگر چند حباب را ببینی که در اتاق شناورند، تقریبا محال است نگاهت به آنها کشیده نشود. توجهت را جلب میکنند، زیبا هستند و آرامت میکنند. وقتی کودکی بسیار آشفته است، از او میپرسم: «میبینی در یک حباب چند رنگ وجود دارد؟» چون اگر با دقت نگاه کنی، همه رنگهای رنگینکمان را در آن میبینی.
این کار به کودک کمک میکند از حالت استرس بیرون بیاید، آرامتر شود و توجهش به چیز دیگری جلب شود. چون آسیب روانی بهگونهای عمل میکند که کودک را در همان وضعیت نگه میدارد و بیرون آمدن از آن را برایش دشوار میکند.
نکته جادویی دیگر درباره حباب صابون این است که اگر حبابهای بزرگ میخواهی، باید تا حد امکان آرام فوت کنی. چون اگر تند فوت کنی، فقط حبابهای کوچک درست میشوند یا اصلا حبابی شکل نمیگیرد. اما اگر آرام فوت کنی، حبابهای زیبا و بزرگی به وجود میآیند. نفس کشیدن آرام و عمیق هم دستگاه عصبی را آرام میکند.

منبع تصویر، Getty Images
این کار چه اثری بر مغز کودکان دارد؟
کاری که من انجام میدهم، در واقع این است که به آمیگدال، یعنی سامانه هشدار مغز، کمک کنم آرام شود. به این ترتیب، قشر پیشپیشانی، بخشی از مغز که مسئول حل مسئله و تنظیم واکنشهاست، فرصت پیدا میکند رشد بهتری داشته باشد. البته این کار مشکل را بهطور کامل حل نمیکند، اما به این کودکان کمک میکند اثرات بلند مدت آسیب شناختی ناشی از جنگ در آنها کمتر شود.

منبع تصویر، MSF
یک روز مونا گفت: «دوست دارم یک خانه پرنسسی داشته باشم» و توضیح داد که منظورش خانه عروسکی است. روشن است که در غزه چنین چیزی پیدا نمیشود، اما من مقوا، چسب نواری و چند مداد رنگی پیدا کردم و با هم یک خانه ساختیم. مونا میخواست خانه دو طبقه باشد و آن را خیلی زیبا تزئین کرد. او و خواهرش وقتی بمب فرود آمد، داشتند با یک خانه عروسکی بازی میکردند.
هرچند شاید ساده به نظر برسد، این نخستین باری بود که مونا توانست برایم بگوید چه بر سرش آمده و چقدر نگران خواهرانش است. او فقط از راه بازی توانست واژههایی را پیدا کند که با آنها تجربهاش را بیان کند. بنابراین بازی میتواند راهی برای پردازش آسیب روانی باشد، راهی برای اینکه کودک بتواند برای تجربههایی که از سر گذرانده است، زبان پیدا کند.

منبع تصویر، MSF
آیا میتوانید مفهومی را که اغلب از آن استفاده میکنید، یعنی «رنج خاموش»، توضیح دهید؟
در شرایطی مانند غزه، همه چیز آشفته و پرهرجومرج است. سروصدای زیادی به گوش میرسد: کودکانی که از وحشت فریاد میزنند، پدران و مادرانی که از نگرانی برای فرزندانشان فریاد میکشند و مردمی که از درد گریه میکنند.
نادیده گرفتن کودکانی که در سکوت رنج میکشند آسان است، نه چون مردم به آنها اهمیت نمیدهند، بلکه چون چیزهای زیادی توجه را به خود جلب میکند و منابع برای رسیدگی به همه کارهایی که باید انجام شود، بسیار محدود است. اما کودکی خاموش که رنج خود را بیان نمیکند و کمک نمیخواهد نیز کودکی است که رنج میکشد و به همان اندازه کودکانی که با صدای بلند گریه میکنند، به توجه نیاز دارد.
اگر به این کودکان رسیدگی نشود، ممکن است برای مدت طولانی در همین رنج خاموش باقی بمانند. من موارد بسیار شدیدی دیدهام، نه در غزه، بلکه در موریا، اردوگاه پناهندگان در یونان.
این سندرمی است که «سندرم تسلیم» نام دارد و در آن کودکان کاملا در خود فرو میروند. آنها حرف زدن را کنار میگذارند، غذا نمیخورند، حتی چشمهایشان را باز نمیکنند و وقتی تلاش میکنی لمسشان کنی، بهسختی واکنشی نشان میدهند. اگر کمک دریافت نکنند، سالها در همان وضعیت باقی خواهند ماند. به همین دلیل حیاتی است که کودکانی مانند آدم و مونا بتوانند دوباره به زندگی بازگردند.
شما در بسیاری از مناطق درگیری حضور داشتهاید. چرا میگویید غزه با هیچ چیز قابل مقایسه نیست؟
در ۱۲ سال گذشته در کنگو و لبنان کار کردهام، در مصر با پناهندگان آسیبدیده، روی یک کشتی نجات در مدیترانه و در ترکیه پس از یک زلزله بزرگ.
اما سطح آسیب روانی و میزان ویرانی که در غزه دیدم، با هیچ چیز دیگری که در این ۱۲ سال دیدهام قابل مقایسه نیست. در غزه، مطلقا همه تحت تاثیر قرار گرفتهاند.
هیچ راه گریزی وجود ندارد و هیچ جای امنی نیست که بتوان به آن پناه برد. سراسر غزه ویران شده است. افزون بر این، نظام سلامت بهطور نظاممند هدف قرار گرفته و بیمارستانها بمباران شدهاند. [اسرائیل حملات به تاسیسات پزشکی را با این ادعا توجیه میکند که گروههای مسلحی مانند حماس از بیمارستانها برای اهداف نظامی استفاده میکنند.]
آیا امیدوارید به غزه بازگردید؟ اسرائیل دسترسی نهادهای امدادرسان را محدود کرده است.
در حال حاضر اجازه ورود به من نمیدهند.
ما ۱۶۰۰ کارمند محلی داریم و مطمئنم آنها کار فوقالعادهای انجام میدهند، اما کارکنان بینالمللی از ۱ ژانویه اجازه ورود نداشتهاند. واقعا امیدوارم این وضعیت تغییر کند. اگر امکان رفتن به غزه را داشتم، لحظهای درنگ نمیکردم. غزه تنها جایی است که میخواهم در آن باشم.

منبع تصویر، MSF
کودکان غزه همچنان خشونت را تجربه میکنند. برای مثال، به گفته سازمان ملل، در ۹ آوریل، دختری ۹ ساله به نام ریتاج ریحان، هنگامی کشته شد که نیروهای اسرائیلی به چادری تیراندازی کردند که کلاس درس موقت او در آن برگزار میشد. دیگر کودکان کلاس شاهد این حادثه بودند. ارتش اسرائیل درباره این رویداد به بیبیسی موندو گفت که «نیروهای ارتش اسرائیل برای از میان بردن تواناییهای نظامی حماس فعالیت میکنند» و «به حقوق بینالملل احترام میگذارند و تدابیر احتیاطی عملی را برای کاهش آسیب به غیرنظامیان به کار میگیرند».
تنها کار درست و آنچه کودکان غزه اکنون به آن نیاز دارند، این است که در حد توانمان همه تلاش خود را برای برقراری صلحی واقعی برای آنها به کار بگیریم. باید زندگی را به آنها بازگردانیم و امکان زندگی در مکانهای امن و رفتن به مدرسه را برایشان فراهم کنیم.
این تنها راهی است که میتواند آیندهای شایسته برای آنها رقم بزند. چه سیاستمدار باشی، چه دانشجو یا هر کس دیگر، میگویم: از صدایت استفاده کن تا فشار به اندازهای برسد که این صلح سرانجام به غزه برسد. در غیر این صورت، یک نسل کامل از کودکان نابود خواهند شد.
چه چیزی باعث شد زندگی خود را وقف کودکانی کنید که شرایطی آسیبزا را تجربه میکنند؟
من تمام عمر با شنیدن داستانهای جنگ بزرگ شدم. مادرم آلمانی است و متولد سال ۱۹۴۲. وقتی کودک بود و آژیرها به صدا درمیآمد، او را به زیرزمین میبردند و روی کیسههای سیبزمینی میخواباندند. او تعریف میکرد که سربازان از جبهه برمیگشتند، در حالی که یک پا یا یک دست خود را از دست داده بودند.
برای مادرم بسیار مهم بود که بفهمد یک نسلکشی چگونه ممکن شد و ما چگونه اجازه دادیم چنین اتفاقی رخ دهد. او بارها و بارها به ما، فرزندانش، تاکید میکرد: «دیگر هرگز»، یعنی چنین چیزی هرگز نباید دوباره اتفاق بیفتد.
بعدها، من هم از نزدیک و از طریق برادرم دیدم جنگ چه آسیب روانی و چه رنجی به یک کودک وارد میکند. کار من در غزه، نسخه شخصی من از «دیگر هرگز» است. هیچ کودکی نباید چنین آسیب روانی را تجربه کند. دیدن چنین رنجی قلبم را میشکد.

منبع تصویر، Katrin Brubakk/MSF


































