پشت درهای بسته عدالت؛ روایت شخصی از حضور در هیئت منصفه یک دادگاه در لندن

تندیس «بانوی عدالت»؛ یکی از شناخته‌شده‌ترین نمادهای نظام قضایی که بر فراز گنبد ساختمان دادگاه مرکزی کیفری لندن، قرار دارد

منبع تصویر، Getty Images

    • نویسنده, سعیده هاشمی
    • شغل, بی‌بی‌سی
  • منتشر شده در
  • زمان مطالعه: ۱۲ دقیقه

اخیرا به مدت هشت هفته در یکی از دادگاه‌های لندن، هر روز در کنار یازده شهروند دیگر بریتانیا نشستم تا درباره پرونده‌ای تصمیم بگیریم که زندگی چند نفر را برای همیشه تحت تأثیر قرار می‌داد. پیش از آن، هیئت منصفه برایم مفهومی بود که بیشتر در فیلم‌ها و سریال‌های جنایی دیده بودم. اما تجربه حضور در این فرایند، نگاهم را نه فقط به عدالت، بلکه به روزمرگی‌های زندگی و نیز به مردمی که هر روز از کنارشان عبور می‌کنم تغییر داد.

وقتی از دادگاه بر می ‌گشتم، خانه‌های مسیر دیگر برایم فقط آجر و پنجره نبودند. صدای فریاد و هلهله بچه ها از پشت دیوار مدرسه دیگر مثل قبل نبود. پشت هر دیوار داستانی جریان داشت؛ داستانی که شاید هیچ‌وقت شنیده نشود، مگر آن‌که روزی سر از یک دادگاه درآورد یا یک کتاب یا یک مستند. از آن زمان، شهر برایم زندگی‌هایی شده پر از رازها،‌رنج‌ها، عشق‌ها و زخم‌هایی که ممکن است دهه‌ها پنهان بمانند…

چند هفته قبل، وقتی نامه احضار هیئت منصفه را دریافت کردم، فقط به این فکر می‌کردم که قرار است زندگی‌ روزانه‌ام مختل شود. تصور نمی‌کردم که قرار است درباره عدالت، مسئولیت، حقیقت و حتی تعلق به جامعه‌ای که نزدیک به بیست سال در آن زندگی کرده‌ام، چیزهایی یاد بگیرم که هیچ کتاب و هیچ کلاس درسی نمی‌توانست به من بیاموزد.

روزی که پاکت دادگاه را در صندوق پست دیدم، اولین احساسم نگرانی بود. عبارت «احضار به دادگاه» برایم بیش از هر چیز، بوی دردسر می‌داد.

وقتی نامه را باز کردم، متوجه شدم برای«Jury Service» فراخوانده شده‌ام. اما دقیقاً نمی‌دانستم قرار است چه اتفاقی بیافتد.

با دوستی قدیمی در میان گذاشتم که گفت: « تو برای کار درهیئت منصفه دعوت شدی. خیلی‌ها در بریتانیا دوست دارند این تجربه را داشته باشند.»

افراد برای هیئت منصفه به صورت تصادفی از بین کسانی که برای انتخابات ثبت‌نام کرده‌اند، انتخاب می‌شوند.

این خدمت مشمول افراد ۱۸ تا ۷۵ ساله است که منع قانونی ندارند.

در واقع از من خواسته شده بود به مدت دو هفته در یکی از مهم‌ترین وظایف شهروندی مشارکت کنم.

ساختمان دادگاه اسنرزبروک از همان اولین نگاه برایم جذاب و در عین حال کمی ترسناک بود.

منبع تصویر، Getty Images

اولین روز در دادگاه

از % title % عبور کنید و به ادامه مطلب بروید
خبرنامه بی‌بی‌سی فارسی

گزیده‌ای از مهم‌ترین خبرها، گزارش‌های میدانی و گفت‌وگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.

اینجا مشترک شوید

پایان % title %

زمانی که قرار بود برای نخستین بار به دادگاه بروم، ذهنم جای دیگری بود.

جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران آغاز شده بود و نگرانی، زندگی‌ام را اشغال کرده بود. گاهی نیمه‌شب از خواب بیدار می‌شدم، تلفن همراهم را برمی‌داشتم و خبرها را مرور می‌کردم؛ بمباران‌ها کجا بوده؟ مردم چه می‌گویند؟ خانواده و دوستانم در چه وضعیتی هستند؟

اما در همان روزها، نامه‌ای روی میز آشپزخانه از من می‌خواست در دادگاه حاضر شوم. در نامه نوشته شده بود که حضور اجباری است و غیبت یا تأخیر می‌تواند جریمه به همراه داشته باشد.

صبح روز مقرر، با ذهنی آشفته راهی دادگاه شدم. اما وقتی به آنجا رسیدم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد و مرا از دنیای خودم بیرون کشید، ساختمان دادگاه بود. بنایی باشکوه با معماری تاریخی، احاطه‌شده با فضای سبزی وسیع و مردابی پر از قو. ساختمان دادگاه اسنرزبروک از همان اولین نگاه برایم جذاب و در عین حال کمی ترسناک بود. کنجکاو شدم و وقتی در صف انتظار بودم درباره تاریخ آن جست‌وجو کردم.

فهمیدم این ساختمان در قرن هجدهم برای نگهداری و اسکان کودکان بی‌سرپرست ساخته شده بود؛ موضوعی که بعدها، با توجه به ماهیت پرونده‌ای که در آن حضور داشتم، برایم معنایی نمادین پیدا کرد.

داخل ساختمان، حضور تاریخ را می‌شد حس کرد. راهروهای قدیمی، درهای سنگین و سقف بلند و تشریفاتی که گویی از قرن‌های گذشته به امروز رسیده بودند.

قضات و وکلا هنوز کلاه‌گیس‌های سنتی بر سر می‌گذارند و همان روپوش‌هایی را می‌پوشند که قرن‌ها بخشی از نظام قضایی بریتانیا بوده‌اند. برای بسیاری، این لباس‌ها نماد اقتدار، وقار و استمرار سنت‌های حقوقی هستند.

با این حال ساختمان دادگاه در بخش‌هایی نشانه‌هایی از فرسودگی را هم به نمایش می‌گذاشت. برای من، که از فرهنگ دیگری آمده‌ام، نشان می داد که این سیستم در تلاش است میان سنت و مدرنیته تعادل برقرار کند.

بعد از عبور از بازرسی امنیتی، وارد اتاقی شدم که پر از افرادی بود که مثل من برای هیئت منصفه فراخوانده شده بودند. هر کدام در سکوت یا با اضطرابی پنهان روی صندلی‌هایشان نشسته بودند. برخی از آنها چند روز در این اتاق در انتظار بودند ولی برای شرکت در هیچ پرونده‌ای انتخاب نشده بودند. خوشبختانه من زیاد منتظر نماندم. بعد از چند ساعت، اسمم را همراه با چند نفر دیگر صدا زدند.

ما را به گوشه‌ای بردند و توضیح دادند که پرونده مهمی است و ما باید متعهد شویم که تا هشت هفته هر روز در دادگاه حاضر می‌شویم. همان لحظه حس کردم موضوع جدی‌تر از چیزی است که تصور می‌کردم. این فقط انجام یک وظیفه اداری نبود. مسئولیتی سنگین بود.

یکی از افراد پرسید موضوع پرونده چیست. منشی دادگاه پاسخ داد: «فریب کودکان برای سوءاستفاده جنسی» همه به هم نگاه کردند و گویی صورت‌ها با هم حرف می‌زدند…

بعد توضیح داد که برای انصراف از این پرونده باید دلیل بسیار جدی وجود داشته باشد و صرف مشغله کاری پذیرفته نخواهد شد.

دادگاه هزینه رفت‌وآمد و بخشی از هزینه غذا را پرداخت می‌کرد و برای افرادی که شغل آزاد داشتند نیز کمک‌هزینه‌ای روزانه در نظر گرفته شده بود. چند نفر اعلام کردند که فقط برای دوره‌های معمول دو هفته‌ای آمادگی داشته‌اند و نمی‌توانند هشت هفته در دادگاه حاضر شوند. آن‌ها رفتند.

من ماندم. نه برنامه سفری داشتم و نه دلیل موجه دیگری که به آن استناد کنم. چند ساعت بعد به اتاق دادگاه هدایتمان کردند. قاضی یکی‌یکی ما را صدا می‌کرد و به هر کدام شماره‌ای اختصاص می‌داد. من شماره هفت شدم و روی صندلی شماره هفت نشستم. کمی بعد، شماره هشت کنارم قرار گرفت. زنی قدبلند با موهای تیره و چشمان آبی. به طرفم خم شد و گفت: «کارم خیلی زیاد است، اما خوشحالم که قرار است این کار را با هم انجام بدهیم.»

در آن لحظه هنوز نمی‌دانستم که این دوازده غریبه قرار است چه روزهای طولانی را در کنار هم بگذرانند و تجربه‌ای را شریک شوند که احتمالاً هیچ‌کدام فراموش نخواهند کرد.

در بسیاری از دادگاه‌های بریتانیا هنوز قضات کلاه گیس‌ بر سر می‌گذارند

منبع تصویر، Getty Images

قرار نبود فقط تماشاگر باشم

در نخستین روز دادگاه، قاضی روند رسیدگی به پرونده را برای ما توضیح داد.

او گفت: وظیفه قاضی اداره دادگاه، توضیح قانون، تصمیم‌گیری درباره روند محاکمه و در نهایت تعیین مجازات است.

اما اعضای هیئت منصفه به شواهد گوش می‌دهند و تصمیم می‌گیرند متهم بر اساس مدارک گناهکار است یا بی‌گناه.

او گفت این پرونده سه متهم دارد؛ سه فردی که در انتهای سالن دادگاه نشسته بودند. در هفته‌های آینده شاهدان یکی پس از دیگری فراخوانده می‌شدند تا روایت خود را ارائه کنند و وظیفه ما این بود که با دقت به تمام گفته‌ها گوش دهیم و بر اساس شواهد و قرائن موجود تصمیم بگیریم که آیا اتهام‌های مطرح‌شده ثابت می‌شوند یا نه.

هیج کدام از روایت ها تکرار نخواهد شد و ما باید همه چیز را با دقت یادداشت کنیم. دفترچه ها و اسناد در اتاق دادگاه باقی می‌مانند.

تا آن لحظه هنوز همه چیز برایم شبیه یک تجربه جدید و ناشناخته بود. اما وقتی قاضی شروع به توضیح مسئولیت هیئت منصفه کرد، متوجه شدم که قرار نیست صرفاً تماشاگر باشم. قرار بود درباره سرنوشت انسان‌های واقعی تصمیم بگیریم.

نوبت به سوگند رسید. یکی یکی ایستادیم و متعهد شدیم که وظیفه خود را صادقانه انجام دهیم و به حقیقت و سلامت روند دادرسی پایبند بمانیم.

قاضی هشدار مهمی داد. او گفت تا پایان دادگاه اجازه نداریم درباره محتوای جلسات با هیچ‌کس، جز دیگر اعضای هیئت منصفه، صحبت کنیم. حتی گفتگوهای به ظاهر ساده با دوستان یا اعضای خانواده می‌توانست روند رسیدگی را تحت تأثیر قرار دهد و در برخی موارد پیامدهای قانونی داشته باشد.

بعد از مراسم سوگند، ما دوازده نفر را به اتاقی در کنار دادگاه بردند؛ اتاقی که قرار بود برای هشت هفته خانه دوم ما باشد. بخش بزرگی از روزهایمان را در همان اتاق می‌گذراندیم.

اتاقی ساده با یک میز بزرگ در وسط، دوازده صندلی در اطراف آن، یک کتری آب جوش و قفسه‌ای پر از چای و قهوه.

گاهی با خودم فکر می‌کردم این اتاق در طول دهه‌های گذشته، شاهد چه گفتگوهایی بوده است.

چند نفر روی همین صندلی‌ها نشسته‌اند؟ چند تصمیم سرنوشت‌ساز پشت همین میز گرفته شده است؟ چند نفر با تردید، اطمینان، خشم یا اندوه از این اتاق خارج شده‌اند؟

دوازده صندلی هیئت منصفه در دادگاه

منبع تصویر، Getty Images

یازده غریبه دیگر

مهم‌تر از خود اتاق، آدم‌هایی بودند که قرار بود هشت هفته را در کنارشان بگذرانم.

دو جوان حدوداً بیست‌ساله؛ یکی فروشنده تلفن همراه. دختری با ریشه‌های غنایی که در حوزه تولید محتوای شبکه‌های اجتماعی کار می‌کرد. کتابداری آرام و کم‌حرف. یک روان‌درمانگر بازنشسته. چند زن خانه‌دار. یک مراقب سالمندان. چند صاحب کسب‌وکار که شاید در نگاه اول هیچ وجه اشتراک آشکاری میان ما وجود نداشت.

در زندگی روزمره و در لندن بعید بود مسیر من با بسیاری از آنها تلاقی پیدا کند، اما حالا قرار است هر روز، ساعت‌ها دور یک میز بنشینیم،‌به یک پرونده گوش دهیم و با هم به یک تصمیم مشترک برسیم.

به ما یک شب فرصت دادند تا درباره تعهدمان برای حضور هشت هفته ای در این دادگاه تصمیم بگیریم.

آن روز وقتی از دادگاه بیرون آمدم اولین کاری که کردم خواندن و دیدن اخبار ایران بود. بمباران‌ها شروع شده بود و همه‌ راه‌های تماس با ایران قطع شده بود.

در چنین شرایطی وارد جهانی شدم که قوانین خودش را دارد؛ باید در این فضا هر روز سکوت، دقت و مسئولیت را تمرین کنم.

به این فکر می‌کردم که حدود صدسال پیش زنان در بریتانیا اساسأ اجازه عضویت در هیئت منصفه را نداشتند. اما حالا زنی مهاجر از ایران روی یکی از آن دوازده صندلی می‌نشیند. تصمیمم را گرفتم و برای حضور متعهد شدم.

هیئت منصفه حدود سال ۱۸۷۳. حدود صد سال پیش زنان در بریتانیا اساسأ اجازه عضویت در هیئت منصفه را نداشتند.

منبع تصویر، Getty Images

روایت شاهدان

هفته اول، جزئیات این پرونده آرام آرام برای ما بازگشایی شد.

در هفته دوم برای نخستین بار با روایت یکی از شاکیان روبه‌رو شدیم. جزئیات آن‌قدر سنگین و تکان دهنده بود که نمی‌توانستم صرفاً به عنوان عضوی از هیئت منصفه به آن گوش بدهم و برای چند لحظه نتوانستم یادداشت بردارم.

می‌دیدم که دست زن شماره هشت هم می‌لرزید.

آنچه شنیدیم فقط مجموعه‌ای از اطلاعات یا شواهد نبود؛ روایتی از رنج انسانی بود. وقتی جلسه تمام شد و به اتاق هیئت منصفه برگشتیم، فضای اتاق با روز قبل فرق کرده بود. دیگر کسی شوخی نمی‌کرد، بعضی‌ها در سکوت نشسته بودند، یکی در گوشه اتاق راه می‌رفت.

آن عصر در راه خانه ذهنم کاملا درگیر داستانی بود که شنیده بودم. می‌خواستم بیشتر بدانم. دلم می‌خواست با کسی حرف بزنم. وقتی به دوستم زنگ زدم، فهمیدم بین من و دنیای بیرون دیواری کشیده شده است؛ دیواری از سکوت.

چون مسئولیت هیئت منصفه فقط گوش دادن نیست، بلکه حفظ و امانت‌داری چیزهایی است که شنیده‌ایم.

دلم می‌خواست نام افراد را در اینترنت جست‌وجو کنم و روایت‌های دیگر را پیدا کنم. این‌ها بخشی از غریزه حرفه‌ای من بود. کار روزنامه‌نگاری به من یاد داده که هر پرسشی را دنبال کنم و هر سرنخی را بررسی کنم، اما اینجا باید برعکس عمل می‌کردم.

شاید یکی از دشوارترین درس‌های این تجربه همین بود؛ تصمیم‌گیری بر اساس آنچه در دادگاه ارائه می‌شود و نه بر اساس آنچه در بیرون از دادگاه پیدا می‌شود.

پس از شنیدن همه روایت‌ها، بررسی شواهد و شهادت‌ها، نوبت به مهم‌ترین بخش کار ما رسید: شور و مشورت برای رسیدن به رأی، پشت درهای بسته اتاق هیئت منصفه.

منبع تصویر، Getty Images

انتظار، تردید، اختلاف نظر پشت درهای بسته

در طول این چند هفته، هر روز شاهد حضور افرادی بودیم که برای ارائه شهادت یا توضیح درباره مدارک و شواهد به دادگاه فراخوانده می‌شدند. اما بخش قابل توجهی از زمان نیز به انتظار می‌گذشت؛ انتظار برای ورود شاهد بعدی، بررسی مدارک یا رسیدگی به مسائل حقوقی که در غیاب هیئت منصفه انجام می‌شد.

در آن ساعت‌های انتظار متوجه شدم چرا برخی این نظام را فرساینده می‌دانند. برای افرادی که از محل کار خود مرخصی گرفته‌اند یا مسئولیت‌های خانوادگی دارند، تحمل چنین تاخیرهایی می‌تواند دشوار باشد.

با گذشت زمان متوجه شدم اعضای هیئت منصفه هم مانند هر گروه انسانی دیگری هستند. بعضی‌ها صبورتر بودند، بعضی‌ها عجول‌تر؛ بعضی‌ها زودتر خسته می‌شدند و بعضی‌ها توجه بیشتری به جزئیات داشتند. گاهی اختلاف‌نظرها بالا می‌گرفت و تنش ایجاد می‌شد.

همین تجربه باعث شد بهتر بفهمم چرا نظام هیئت منصفه، با وجود قدمت و جایگاهش، همواره موضوع بحث میان حقوقدانان بوده است. اعضای هیئت منصفه هیچ آموزش حقوقی نمی‌بینند و مانند هر انسان دیگری با پیش‌فرض‌ها، تجربه‌های شخصی و گاه سوگیری‌های فرهنگی وارد اتاق مشورت می‌شوند. این پرسش مطرح است که آیا در پرونده‌های پیچیده، همه اعضا می‌توانند احساسات، پیش‌داوری‌ها یا تأثیر شخصیت‌های پرنفوذتر گروه را کنار بگذارند و صرفاً بر اساس شواهد تصمیم بگیرند؟

در مقابل، مدافعان این نظام معتقدند همین حضور شهروندان عادی، با همه تفاوت‌هایشان، یکی از مهم‌ترین تضمین‌ها برای جلوگیری از انحصار عدالت در دست متخصصان یا نهادهای حکومتی است.

پس از شنیدن همه روایت‌ها، بررسی شواهد و شهادت‌ها، نوبت به مهم‌ترین بخش کار ما رسید: شور و مشورت برای رسیدن به رأی، پشت درهای بسته اتاق هیئت منصفه.

این فرآیند نزدیک به بیست ساعت طول کشید. هر یک از اعضای هیئت منصفه باید توضیح می‌داد چرا بر اساس شواهد ارائه‌شده، هر یک از سه متهم را گناهکار یا بی‌گناه می‌داند. هیچ‌کس نمی‌توانست صرفاً نظرش را اعلام کند؛ هر نتیجه‌ای باید با استدلال و ارجاع به آنچه در دادگاه شنیده و دیده بودیم، همراه می‌شد.

آن چند روز شاید دشوارترین بخش این تجربه بود. هر روز شش تا هفت ساعت پشت درهای بسته بحث می‌کردیم، به استدلال‌های یکدیگر گوش می‌دادیم، نظرمان را تغییر می‌دادیم یا از آن دفاع می‌کردیم. فشار روانی این مسئولیت را می‌شد در رفتار همه دید؛ در سکوت‌های طولانی، در خستگی چهره‌ها و گاهی در واکنش‌های عصبی که از شدت تنش و سنگینی تصمیم ناشی می‌شد.

شاید یکی از چالش‌های کمتر دیده‌ شده نظام هیئت منصفه همین باشد: انسان‌‌ها، حتی با بهترین نیت‌ها، از خستگی و فشار روانی این مسئولیت مصون نیستند.

شنیدن آن کلمات در دادگاهی که هفته‌ها در آن حضور داشتیم، تجربه عجیبی بود. ماه‌ها یا حتی سال‌ها از زندگی افراد حاضر در آن سالن به این لحظه ختم شده بود؛ لحظه‌ای که تنها در یک کلمه خلاصه می‌شد: گناهکار یا بی‌گناه.

منبع تصویر، Getty Images

گناهگار یا بی‌گناه

قاضی توضیح داده بود که برای صدور رأی اکثریت، دست‌کم ده نفر از دوازده عضو هیئت منصفه باید به یک نتیجه مشترک برسند. ما همچنین یکی از اعضای هیئت منصفه را به عنوان نماینده انتخاب کرده بودیم تا رأی نهایی را در دادگاه اعلام کند.

وقتی وارد سالن شدیم، سه متهم از جا برخاستند. سکوت بر فضا حاکم بود. نگرانی را می‌شد در چهره‌ها و زبان بدن متهمان دید. خانواده‌ها، وکلا و کارکنان دادگاه منتظر بودند تا نتیجه هفته‌ها رسیدگی اعلام شود.

منشی دادگاه رو به نماینده هیئت منصفه کرد و پرسید: «آیا درباره اتهام اول به اکثریت رای رسیده‌اید؟»

نماینده پاسخ داد: بله

سپس پرسید: «رأی شما چیست؟»

و نماینده گفت: «گناهکار.»

این گفت‌وگو برای هر یک از اتهام‌هایی که درباره آن‌ها به جمع‌بندی رسیده بودیم تکرار شد. اما در مواردی که نتوانسته بودیم به حد نصاب لازم برای صدور رأی برسیم، پرسش دوم مطرح نمی‌شد.

شنیدن آن کلمات در دادگاهی که هفته‌ها در آن حضور داشتیم، تجربه عجیبی بود. ماه‌ها یا حتی سال‌ها از زندگی افراد حاضر در آن سالن به این لحظه ختم شده بود؛ لحظه‌ای که تنها در یک کلمه خلاصه می‌شد: گناهکار یا بی‌گناه.

ما در این دادگاه کسی را بی‌گناه اعلام نکردیم، در واقع کار ما این بود که قضاوت کنیم شواهد ارائه شده برای اثبات اتهام‌ها کافی بوده یا نه.

رای ما اعلام شد. به این ترتیب مأموریت ما به پایان رسید و حالا نوبت قاضی بود که در مورد نحوه مجازات‌ها تصمیم بگیرد.

یکی از تناقض‌های قابل توجه نظام هیئت منصفه این است که جامعه سرنوشت یک پرونده را به دوازده شهروند عادی می‌سپارد، اما تقریباً هیچ‌کس حق ندارد بداند آن دوازده نفر دقیقاً چگونه به تصمیم نهایی رسیده‌اند. محرمانه بودن مذاکرات هیئت منصفه از استقلال آن محافظت می‌کند، اما هم‌زمان امکان بررسی بیرونی فرایند تصمیم‌گیری را نیز محدود می‌کند.

سال‌ها در این کشور زندگی کرده بودم، مالیات داده بودم، کار کرده بودم و رأی داده بودم. با این حال مثل بسیاری از مهاجران، گاهی احساس کرده‌ام که بین جامعه مهاجر و میزبان یک شکاف نادیدنی وجود دارد.

منبع تصویر، Getty Images

آن شب وقتی به خانه برگشتم، احساس می‌کردم بار سنگینی از دوشم برداشته شده است. شاید نتیجه همان چیزی نبود که همه انتظارش را داشتند، اما محصول قضاوت جمعی دوازده نفر بود؛ دوازده انسان با پیشینه‌، تجربه‌ و نگاه‌های متفاوت که تلاش کرده بودند در چارچوب قانون، بر پایه شواهد و با تکیه بر وجدان خود، به منصفانه‌ترین تصمیم ممکن برسند.

این چند هفته فرصتی بود تا دقیق‌تر به موضوع عدالت، مسئولیت و پیچیدگی حقیقت توجه کنم. اما مهم‌تر از همه باعث شد به رابطه‌ خودم با بریتانیا از زاویه‌ای متفاوت نگاه کنم. سال‌ها در این کشور زندگی کرده بودم، مالیات داده بودم، کار کرده بودم و رأی داده بودم. با این حال مثل بسیاری از مهاجران ، گاهی احساس کرده‌ام که بین جامعه مهاجر و میزبان یک شکاف نادیدنی وجود دارد.

نشستن در آن اتاق کوچک و مشارکت در این تصمیم معنای دیگری داشت. شاید مهم‌ترین چیزی که از آن اتاق کوچک با دوازده صندلی با خودم بیرون آوردم، این احساس بود که پس از سال‌ها زندگی در اینجا، دیگر فقط ناظر نیستم، من هم بخشی از این جامعه شده‌ام و در ساختن و حفظ آن سهمی دارم.